یک عده جوان امروزی میگن توی ایران آزادی نیست و مذهبی ها دست و پای مارو بسته اند و ما باید آزادی رو از کشورهای خارجی یاد بگیریم و این نبود آزادی جلوی پیشرفت کشور رو گرفته و ما عقب مانده هستیم و ....
" کانون وبلاگ نویسان جوان زنجان "وبلاگ دل رهبر نوشت
یک عده جوان امروزی میگن توی ایران آزادی نیست و مذهبی ها دست و پای مارو بسته اند و ما باید آزادی رو از کشورهای خارجی یاد بگیریم و این نبود آزادی جلوی پیشرفت کشور رو گرفته و ما عقب مانده هستیم و ....
یکی از اقدامات تحولگرایانه حوزه در دهه اخیر توسعه رشتههای تخصصی در حوزه علمیه است، این مهم تاکنون برکات فراوان علمی، آموزشی و پژوهشی را برای حوزه و جامعه در بر داشته و حوزه را نسبت به دهههای گذشته نموده کرده است.
" کانون وبلاگ نویسان جوان زنجان "وبلاگ نامه های حوزوی نوشت
روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!
گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.
گفتند:...
آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید
گفت:آری جزئ نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،دوم آنچه مقدر است بودنی است،سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او....
لیز خوردن بهونه ایست تا دست هایی رو که دوست داری محکمتر فشار بدی، روز زمستونیت قشنگ!
.
.
الا ای برف! چه می باری بر این دنیای ناپاکی؟ بر این دنیا که هر جایش رد پا از خبیثی است
مبار ای برف! تو روح آسمان همراه خود داری تو پیوندی میان عشق و پروازی تو را حیف است باریدن به ایوان سیاهی ها تو که فصل سپیدی را سرآغازی
مبار ای برف!
.
.
امسال زمستون خیلی قشنگه چون با تو آغاز میشه... با تو نیستم با کفشمم!
.
.
هوا داره سرد میشه، مواظب باش کسی از سردی هوا به گرمی قلبت پناه نبره!
.
.
تو اگر باز کنی پنجره ای سوی دلت/می توان گفت که من چلچله باغ توام
مثل یک پوپک سرما زده در بارش برف/سخت محتاج به گرمای توام
سر به گوش من بگذار و آرام بگو :دوستت دارم !! از چه
میترسی؟ فردا دوباره میتوانی انکار کنی......
بر سر مزرعه ی سبز فلک باغبانی به مترسک می گفت :
دل تو چوبین است… و ندانست که زخم زبان دل چوب هم می شکند