- ای بابا فقط دلم گرفته! میفهمی؟ گرفته!
ایستگاه قلهک سوار شدم تا دو ایستگاه بالاتر قیطریه پیاده شوم. گوشه واگن روی زمین نشسته بود و داشت با کسی آن طرف خط حرف میزد. جملاتی را آرام و با تمأنینه انگار که بخواهد برای طرف هجی کرده باشد می گفت و به یکباره بلند داد میزد:
- میگم دلم گرفته! میفهمی؟ گرفته!
کسی اما آن نزدیکی ها توجهش به پسر جلب نمی شد. شاید جمله تکراری بود برای همه.
. . و همه در خیالشان داشتند با آن طرف خط شبیه همین جملات را زمزمه می کردند که آهای فلانی:
- دلم گرفته! میفهمی؟ دلم گرفته! . . فقط همین.
بر تل خاکی نشسته بودم که خدا آمد
و کنارم نشست
گفت مگر کودک شده ای که با خاک بازی میکنی
گفتم نه ولی از بازی آدمهایت خسته شدم
همان هایی که حس میکنند هنوز خاکم و روح تو در من دمیده نشده
من با این خاک بازی میکنم تا آدمهایت را بازی ندهم
.
خدا خندید
پرسیدم خدا چرا از آتش نیستم تا هرکه قصد بازی داشت را بسوزانم
خدا اما ساکت بود گویا از من دلخور شده بود…
گفت : تو را از خاک افریدم تا بسازی نه بسوزانی
تو از خاک از عنصری برتر ساختم از خاک ساختم
که با آب گل شوی و زندگی ببخشی
از خاک که اگر آتشت بزنن باز هم زندگی میکنی
با خاک ساختمت تا با باد برقصی،
.
.
تو را ازخاک ساختم تا اگر هزار بار آتش و آب باد تو را بازی داد
تو برخیزی سر بر آوری در قلبت دانه عشق بکاری
و رشد دهی و از میوه شیرینش لذت ببری تو از خاکی و به خاکی بودنت ببال…..
و من هیچ نداشتم برای گفتن به خدا…
.
خوبین ؟ دیشب با سه تا دوستام بودم خییییلی خوش گذشت اخه امتحانام تموم شدن دیگه یه جشن گرفتیم و تفریح
ساعت 2و نیم شب با اهنگ هیچ عشقی تو دنیا عشقه... دور دانشگاشون میچرخیدم دقیقا هم جای خودش نشسته بودم به هرصورت جاتون خالی
فرداشب یه عروسیه . ولی فک نکنم برم عروسی خواهر عاطفه خودم تنها خونه میمونم بینم چه پیش بیاد
خدا هنوزم هست تا همیشه هست