رمان آریانا
نویسنده : باران
فصل : 3
.......................................................................................
یک آقای جوون بود : بله شما
من آروین برادر بهامد هستم
: من شما رو نمی شناسم
آروین کارت شناسایی ش و در آورد : این کارت من
: ببخشید من تا حالا کارت شناسایی آقای امینی رو ندیدم که بدونم شما برادرشین