همه چیز از همه جا

جدیدترین اخبار روز ، دانلود آهنگ جدید ، دانلود جدیدترین فیلم ها و سریال ها ، دانلود عکس و مقاله ، دانلود نرم افزار

همه چیز از همه جا

جدیدترین اخبار روز ، دانلود آهنگ جدید ، دانلود جدیدترین فیلم ها و سریال ها ، دانلود عکس و مقاله ، دانلود نرم افزار

رمان بانوی جنگل فصل 14

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

رمان بانوی جنگل

نویسنده : فهیمه رحیمی

فصل : 14

........................................................................................

تا صبح فرا رسید هدیه دو بار دیگر بیدار شد و از خانم راد جویای حال بیمار گشت.صبح در کنار تختش نامه ای یافت.نامه متعلق به فرزاد بود نوشته بود صبح بخیر من و فرزین آمدیم تا از تو خداحافظی کنیم اما توآنقدر راحت خوابیده بودی که دلمان نیامد بیدارت کنیم شاید اینطور بهتر باشد زیرا من هیچوقت نتوانستم

رمان بانوی جنگل فصل 15

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

رمان بانوی جنگل

نویسنده : فهیمه رحیمی

فصل : 15

........................................................................................

 

هدیه از صورت رنگ پریده و نگاه خانم حیدری وحشت کرده بود سرش منگ شده سود و قدرت تصمیمگیری را از دست داده بود توان ایستادن نداشت و به سختی تنفس میکرد حرفهای خانم حیدری زنگ خطر را برایش بصدا در آورده بود او با صراحت خواسته بود آنجا را ترک کند با خود گفت آیا صحبتهای او حقیقت دارد ؟

 

رمان بانوی جنگل فصل 16

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

رمان بانوی جنگل

نویسنده : فهیمه رحیمی

فصل : 16

........................................................................................

صبح هدیه هنوز در بستر بود که خانم حیدری با چند شاخه گل تازه وارد شد. به سلام و صبح بخیری که از طرف هدیه بیان شد به سردی پاسخ گفت و در حالیکه پشت خود را به هدیه نموده بود و گلی را در گلدان کریستال میگذاشت با لحنی تحکم آمیز پرسید امروز اینجا را ترک میکنید؟به انتظار پاسخ هدیه نماند و ادامه داد

رمان بانوی جنگل فصل 17

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

رمان بانوی جنگل

نویسنده : فهیمه رحیمی

فصل : 17

........................................................................................

بله حرفتان را باور میکنم چون شما عادت دارید فرار کنید آنهم در روز روشن و بدون خبر.
اما من فرار نکردم و بدون خبر هم نرفتم عمه ام اطلاع داشت.فرهاد سر تکان داد و گفت:بله همه میدانستند جز آن کسی که باید بداند

رمان بانوی جنگل فصل 18 (آخر)

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

رمان بانوی جنگل

نویسنده : فهیمه رحیمی

فصل : 18 (آخر)

........................................................................................

تا برپایی نمایشگاه دو فامیل فقط از طریق تلفن با یکدیگر تماس داشتند و هدیه هم سرگرم آماده نمودن تابلوخا برای نمایگشاه بود .شبی که فردای آنروز نمایشگاه افتتاح میشد .هدیه دچار هیجان و اضطراب بود.برپایی اولین نمایشگاه در عین حال که شادی آفرین بود