همه چیز از همه جا

جدیدترین اخبار روز ، دانلود آهنگ جدید ، دانلود جدیدترین فیلم ها و سریال ها ، دانلود عکس و مقاله ، دانلود نرم افزار

همه چیز از همه جا

جدیدترین اخبار روز ، دانلود آهنگ جدید ، دانلود جدیدترین فیلم ها و سریال ها ، دانلود عکس و مقاله ، دانلود نرم افزار

الماس های مشهور دنیا :

الماس های مشهور دنیا :

▪ دریای نور :
وزن دریای نور 182 قیراط (هر قیراط 200 میلی گرم) است و رنگ آن صورتی است که کمیاب‌ترین رنگ الماس است
▪ کالینان :
بزرگترین الماسی است که تاکنون یافت شده است. این الماس ۳۱۶۰ قیراطی سال ۱۹۰۵ در ترانسوال آفریقای جنوبی ساخته شد . سال ۱۹۰۷، این الماس به پادشاه انگلستان، ادوارد هفتم اهدا شد و بعد ها به ۹ سنگ بزرگ و تعدادی سنگ کوچک تقسیم شد. مهمترین آنها الماس ۲/۵۳۰ قیراطی ستاره آفریقا است که در عصای شاهی کار گذاشته شده و در برج لندن به نمایش درآمده است.
▪ سلطان بزرگ :
به نظر می رسد سومین الماس بزرگ غیر بریده شده ای است که تاکنون یافت شده است. این الماس سال ۱۶۵۰ کشف شد و وزن سنگش ۵۰/۷۸۷ قیراط بود، اما فقط به یک قطعه ۲۸۰ قیراطی بریده شد. این الماس به نام شاه جهان، سازنده تاج محل نامیده شد. متاسفانه این الماس به شکل عجیبی مفقود شده است و از مکان امروزی آن اطلاعی در دست نیست.
▪ امید آبی :
مشهورترین الماس آمریکا است . این جواهر ۵۲/۴۵ قیراطی تاریخچه ای ۴۰۰ ساله دارد در آن زمان قطعه سنگی ۱۸۷۵/۱۱۲ قیراطی بود و سال ۱۶۶۸، به و سیله شاه لوئیس چهاردهم در فرانسه خریداری شد. به نظر می رسد این جواهر نایاب در معدن کلار هند یافت شده باشد.

نقش مهم ونیز و فلورانس در گوهرتراشی

 نقش مهم ونیز و فلورانس در گوهرتراشی                          

بطور کلی، تراش سنگ یکی از هنرهای قدیمی محسوب میشود که انسان اولیه نه به منظور خلق آثار هنری بلکه برای تسهیل زندگی روزمره اش از آن بهره می برد و به این طریق توانست علاوه بر تامین وسائل اولیه زندگی خود از آنها بعنوان وسائل زینتی نیز استفاده نماید.
این نوع کاربردها در طول زمان و به مرور تغییر و تکامل یافت تا به شکل کنونی رسید که در حال حاضر بعنوان یک هنر و همچنین یک منبع کسب درآمد در سراسر جهان شناخته شده است. سنگهای قیمتی، خود داستانی مجزا دارند و اینکه از کجا منشاء گرفته و تا به حال ادامه و در جهان گسترش یافته اند. در این مقاله مروری داریم بر مناطقی که این هنر-صنعت در آنجا رواج دارد.
مناطق تاریخی تراش سنگ جواهر: ونیز، فلورانس و جنوا
اولین مسیرهای تجاری الماس در قرن دوم بعد از میلاد، جغرافی دان یونانی به نانم بطلمیوس یکی از اولین غربیانی بود که نقشه ای را از منطقه مدیترانه تا هند و شرق دور به ترسیم کرد ( نقشه را می توانید در زیر ببینید). این مسیرهای زمینی و دریایی اولیه برای انتقال ادویه، چای، منسوجات، فلزات گران بها، جواهرات و دیگر محصولات خوش رنگ  مورد استفاده قرار گرفت.
اولین پایتخت اروپایی برای تجارت جواهرات، ونیز بود که برش، تراش و جلاء جواهرات در آن در دوره 1330 تا 1340 انجام شد و اولین پایتخت تجارت اولیه ی الماس گردید. بیشترین الماس های وارداتی به اروپا از هند (گلکوندا) و بورنئو  (لنداک) وارد می شد. در اواخر قرن 14، مسیر تجاری الماس از ونیز به آمستردام، آنتورپ و بروگس صورت گرفت. پیش از کشف مسیر دریایی بخش جنوبی آفریقا ( کیپ او گوود هوپ) توسط دریانورد پرتقالی، واسکو دا گاما مسیرها تجاری از هند از خشکی و دریا صورت می گرفت ( تصویر زیر).
فرهنگهای ایرانی و عربی قبل از اروپاییان مجذوب الماس و سنگ جواهر بوده و در این مورد از اروپائی ها پیش بودند. بنابراین می توانستند کنترل بسیاری بر بیشتر تجارت الماس هندی که از مسیر کاروانی جاده ابریشم انتقال می یافت، داشته باشند. این امر انتقال الماس را پرهزینه و پر خطر می ساخت.
افسانه های سرچشمه های الماس به جز هند، ریشه در گذرگاه های سرزمینهای عربستان، قسطنطنیه، مصر، اتیوپی، ایران و یمن دارد. داستان های ماجراجویی خاستگاه ایرانی، مانند سفر دوم سندباد و کشف او از سرزمینی که دره ی آن با الماس فرش شده بود (دره ی الماس)، سرزمینی را توصیف می کند که بی شباهت به هند نیست.
گوهر تراشان ونیزی و فلورانسی
سه گوهر تراش مهم دوره رنسانس از این منطقه در قرن 1400، جیووانی دله کورنیوله-Giovanni delleCorniole- ( قرن 1470-1516)، پیر مالیا سربالدی دا پشیا- Maria Serbaldi da Pescia- (1455- 1522)، و گنوسی حکاک جواهر گیاسومو تاگلیاکارنه-GiacomoTagliacarne- ( عکس زیر) بودند. جیووانی دله کورنیول ( قرن 1470-1516) هنر خود را با تقلید حکاکیهای گوهر از مجموعه های هنری دوک بزرگ متعلق به خانواده مدیچی در فلورانس کسب نمود.
در اواخر قرن 1600 گوهرشناس ونیزی، وینسنت پروزی(Vincent Peruzzi) با دو برابر کردن تعداد فستهای تاج در تراش مازارین، برلیان سه-تراش (aka Peruzzi Cut یا Triple-Cut Brilliant) الماس را به وجود آورد.
اگرچه ونیز خیلی زود جای خود را بعنوان یک مرکز تراش، بهبروژ وآنتورپداد اما همچنان یکبندر تجاریبزرگ باقی ماند. با توجه به مسیر نسبتا امن و مطمئن به هند، این موضوع مشکلات وخطرات ناشی ازگذرگاه های سرزمینهای مختلف را برطرف میکرد. به همین مناسبت ونیز و لیسبون مراکز اروپایی تجار تگوهرهای هند شدند.
البته امروزه برای تراش سنگهای قیمتی و نیمه قیمتی در سراسر دنیا، دستگاههای مدرن وپیشرفته بسیاری ساخته شده و از آنها استفاده میشود.

مرواریدهای خلیج فارس/ تاریخچه صنعت مروارید خلیج فارس

مرواریدهای خلیج فارس/  تاریخچه صنعت مروارید خلیج فارس                           

 
مرواریدهای خلیج فارس/  تاریخچه صنعت مروارید خلیج فارس

از دهه 1600 تا کنون مروارید بسیاری از آبهای اطراف بحرین، جزیره دالما (Dalmah) در ابوظبی، ابوموسی، هرمز و جزیره لاوان کیش استخراج شده است. از آنجایی که تقاضا برای مرواریدهای اصل صدف های حلزون، بسیار بود و بیشتر، صدف هایی که دسترسی به آنها در آبهای کم عمق آسان بود، استخراج می شدند؛ تلاش برای استخراج صدف ها در اعماق آبها بیشتر شد و بدین منظور تکنیک های ویژه ای برای غواصی در عمق 30 تا 50 پایی (هر پا معادل 30.48 سانتی متر است) به کار گرفته شد.
هنگام شیرجه ازقایق های کوچک چوبی، غواصان ایرانی باید وزن خودرا با بستن سنگ های سنگین به خودشان بالامی بردند تا بتوانند صدف های بیشتری را درحد امکان قبل ازدریافت علامت سریع جمع کنند. غواصان ازعینک هایی که ازصدف جلاخورده لاک پشت درست شده بود، و از گیره استخوانی برای بستن سوراخ بینی وگوشگیردرست شده ازموم استفاده می کردند.
غواصان برای یافتن مروارید ها گاهی مجبور بودند در روز 50 یا 60 بار غواصی کنند و در این میان ممکن بود با نیزه ماهی، کوسه، ستاره دریایی سمی و غیره مواجه شوند که سلامتشان به خطر می افتاد و به همین دلیل اغلب از بردگان برای این کار استفاده می کردند.
در گذشته، برخی از مرواریدهای طبیعی  مطلوب  از ناحیه خلیج فارس به دست می آمدند. در اوایل هزاره سوم قبل از میلاد، سومری ها(Sumerians)  احتمالا اولین کسانی بودند که مروارید را کشف کردند. درحالیکه به جمع آوری صدف در طول ساحل خلیج فارس مشغول بودند. صدف های خلیج فارس (Pinctada margaritifera, Pinctada radiata ) برای مروارید مادر(mother-of-pearl) که به عنوان ماده گوهر نشان در مصر باستان در اوایل سلسله ششم استفاده می شد، جمع آوری می شدند .
پیشینه استخراج مروارید به هزاران سال پیش در خلیج فارس برمی گردد، آن زمان که از صدف های طبیعی در عمق آبها مروارید صید می شد و زمین شناسان آن مکان ها را «بستر مروارید» می نامیدند. بستر های صید مروارید در سواحل خیلج فارس از سمت کویت و بحرین در غرب، عمان و هرمز و جزیره کیش و ایران گسترده شده اند.
گرچه با پیشرفت تکنیک های غواصی در دهه های 1700 و 1800، لباس های بهتری نیز برای مواجه با خطرات احتمالی درست شد، اما غواصان پارسی به طرفداری از غواصان فقیرتر از این لباس ها استفاده نمی کردند. در این میان پادشاه بحرین نیز استفاده از این نوع لباس ها را برای صید مروارید ممنوع اعلام کرد.
اما غواصان پارسی مخالف استفاده آنها بودند و اعتراض داشتند که غواصان ضعیف تر، شرایط نامساعد رقابتی خواهند داشت. درکنار غواصان پارسی، پادشاه بحرین استفاده از لباس های غواصی برای یافتن مروارید را ممنوع کرد.

راز باغ اقدسیه در مقام مقاسیه با تهران مخوف

      تهران مخوف رمان مرتضی مشفق نخستین رمان اجتماعی است. وی با تکیه بر اصول صحیح رمان نویسی و با محور قرار دادن زن به مفاسد درونی جامعه ایران اواخر عهد قاجار و اوایل عهد پهلوی پرداخته و ناامنی اجتماعی سال‌های پس از مشروطیت را که به یاس عمومی ناشی از به نتیجه نرسیدن انقلاب مشروطه منجر گشته بود، بیان می‌کند.

      در رمان "راز باغ اقدسیه" نیز نویسنده سعی دارد تا به افکار خود نظم بخشد تا آلام و التهابات جامعه را روایت کند.

      در رمان یاد شده معمایی دیگر، به همان اندازه ناگشودنی جلوه گر است و فرد را به هر کیفیتی به زندگی فرا می خواند. چرا که راه دیروز بسته است!

      در "راز باغ اقدسیه" چشم و گوش نویسنده از بسیار دیدن و بسیار شنیدن پر است، از این رو  به انزوا نشسته و از فقر درماتیک، شکوه ها دارد.

      پس گسیخته خیالان آن را بخوانند و چنانچه خوانند، بدانند که در خیال خود گم خواهند گشت و به گمانم چون بازوهای ترازو بالا و پایین خواهند شد.

 

بیائید دامنه خیال را وسیع کنیم و حرفها را قطره قطره بچشیم

بیائید دامنه خیال را وسیع کنیم و حرفها را قطره قطره بچشیم

 

     سالها پیش دوستی گذرا از خانواده‌ای صحبت به میان آورد که دار و ندار نداشته‌شان دود شده بود! خانواده‌ای با حال دشوار که دیگر پی مهلت نمی‌گشتند و بی‌تشویش با فقر دراماتیک خود می‌ساختند تا زمانش فرا برسد!

     سراغ منصور، متمول گاندی مأبی که از خیلی سالها پیش پیاله قلبش را از تیرگی‌ها شسته بود، رفتم و عین عقل رمیده‌ها برایش تشر تشور آمدم و راهی شدیم. کسی که هر چه نزدش می‌گفتم، گویی به برد می‌گفتم. بالگیری از او و غیب یابی از من.

* * *

     باورمون نمی‌شد که تو یکی از کوچه‌های پیچ در پیچ قدیمی خیابان دارایی تبریز، خیابانی که گرانترین مغازه‌ها و حجره‌های فرش فروش‌ها رو تو خودش جا داده از این خبرها باشه. ماشین رو سر کوچه‌ای که به آدرسمون ختم می‌شد تو یه میدانگاهی کج  و کوله پارک کردیم و راهی شدیم. نای راه رفتن نداشت و عقب می‌موند. کوچه‌های باریک و تو دل همی که به واقع دل آدمو به تنگ می‌آورد. ظاهرا رسیده بودیم و در تک لنگه به ظاهر قهوه‌ای رنگ رو می‌دیدیم. یکی از چند تا بچه پس قدی که تو هم می‌لولیدن رو کنار کشیدم و خواستم به یقین برسم. نشونم داد و در نیمه باز رو به صدا در آوردم.

بی اینکه لفظ کیه به زبونش بیاد، لای در رو باز کرد و چند لحظه تو چشمام زل زد و نجوا کنان گفت: بله.

نگاهی سنگینی به دوست عیارم انداختم و به امید تاراندن پندارهای مهاجم‌اش، رو به پسر بچه‌ کردم و گفتم: پدرت هست؟

سرشو به نشونه تائید تکون داد و غیبش زد. "چی می‌خوان" رو مادر خانه از پسر پرسید و در قاب در ظاهر شد.

سلام و احوالپرسی مختصری کردم و گفتم: ما از طرف آقای صانعی خدمتتون رسیدیم.

رنگ رخ خانم خانه که ریشه‌دار به دیرینه روزگاران، سرشار از دشواری و درد بود، پس از مکثی که برای به خاطر آوردن صانعی کرد، حقیقتا به گچ زد و با صدای ناچیز و تنیده به رنج گفت: بفرمائید.

     از صحن حیاط به اصطلاح قد کف دست، وارد اطاق شدیم! لفظ چپر شاید مناسب‌تر بود! منصور در دم چنان خاموش شد که انگار هرگز لحظه‌ای پیش در سخن نبود. اهل رخسار باخته خونه، یه گوشه مچاله شده و از فرط شرمساری به تک سلامی بسنده کردند. فقط چشمهاشون بود که می‌گفت و خاموش می‌شد. چشمهای تیره و غم آموخته. تمام زندگی دلگداز خسران دیده‌ها، موکت زوار در رفته زیر پا و رختخوابهای مندرس تلنبار شده کنج اطاق و مشتی خنزر پنزر پخت و پز بود و بس. فقر بیداد می‌کرد، سوءتغذیه، نبود بهداشت، قلب معیوب مادر، پدر لگدکوب شده و... شکافی بس بزرگ از همه چیز و همه کس ایجاد کرده بود. تسلیم و مستأصل به هم می‌پیچیدند، تیره روزهایی که گویا قرنی پس مانده بودند. تیر چوبی جاکن شده سقف تنها اطاق نمورِ پس قد بی در و پیکری که کاغذ دیواریهای باقی رنگ باخته‌اش تا نیمه اطاق آویزون بود، عن‌قریب می‌خواست رو سرمون آوار شه. پرده‌ای ضخیم حکم در اطاق را داشت و پله‌های تیزی راه به پشت بام. هاج و واج مونده بودم که منصور رفت و جایی واسه خودش گیر آورد و نشست. کنار دستش برای منم جا باز کرد. از تو گوش‌هام حرارت بیرون می‌زد.

به شیوه معمول خودش که به هزار تویی می‌موند رو به آقا کرامت کرد و گفت: نمی‌‌خوای بچه هاتو معرفی کنی؟

صابخونه تهیدست و تشر خورده و تسلیم مسلم، رو به بچه‌هاش که کنار دیوار مچاله شده بودن، گفت: همین پنج تا هستن. دختر بزرگم، ملیحه. اینم طیبه است. یه سال توفیر شونه. درس هر دو تموم شده. دیپلم گرفتن. اینم کوچک شما، ابراهیمه. دانشجوست. مکانیک می‌خونه. ابراهیم با صدای خفه و دو رگه، حرف پدر رو اصلاح کرد و گفت: مکانیک نه. متالوژی می‌خونم. ترم شش هستم.

هر دو با هم آفرینی گفتیم و منتظر دو تای بعدی شدیم.

اسماعیل سوم راهنمایی و راضیه هم، چندمی بابا؟

راضیه هم جلدی گفت: دوم.

منصور، کسی که ریشه و ذاتش از جمله کسایی که به دشواری می‌تونن کسی رو دوست داشته باشن و همراهی دیگران همین قدر که لازمشون میشه بسنده می‌کنه، عین یه بچه، عین راضیه‌ای که باباش نمی‌دونست کلاس چندمه، شروع کرد به گریه. گریه منم در آورد. کرامت گریه‌‌هاشو قبلا کرده بود!

کوکب گریه‌کنان بی‌اینکه به بچه‌هاش یاد بده تو یه چشم بهم زدن پیچیدن تو حیاط و موندیم ما مردها.

تن و روح الیاس که از رنج‌های توانفرسا و محرومیت‌های شگرف نشات می‌گرفت و جراتش در میانه تموم می‌شد و دو دلی از خود نشون می‌داد اما وقتی دید چیزی واسه پنهون کاری نداره، خوفش به سر اومد و نگاهشو تا دورترین نقطه که می‌تونست، تاخت و از وضعیتشون گفت. گفت که سالهاست دلشون کهنه و نگاهشون خشکیده‌اس. گفت که واسه حداقل معیشت، خیلی وقتا موندن. گفت که سالهاست شرایطی رو تحمل کردن که واسه دیوانه کردن پر طاقت‌ترین آدمها کفایت می‌کنه، رنج‌هایی که یک شبش به قدر ده سال آدم رو پیر می‌کنه، گفت که محل مطالعه دانشجوی متالوژی نیم متر منتهی به پشت بامه که تو زمستونها با یه تیکه برزنت مندرس خودشو محفوظ می‌‌کنه اما به واقع نمی‌شه و چارستون بدنش اون بالا تیر می‌کشه، گفت که هیچ وقت نمی‌خواستم چشمم به چشم بچه‌هام بیفته، منی که عین یه دیوار شکسته، آوار شدم رو سرشون. گفت که می‌خواسته دسته جمعی خودشون رو از بین ببرن چرا که وقتی علاجی نداشتن، بهتر بود که خودشونم نباشن... 

     آفرین به صانعی که جوهر مهر، عمیق‌ترین خصلتش‌ بود و از بیان اون بیگانه نبود. بیانی که از دل خیلیها غارت شده و به تاراج رفته. چانه پشت دست گذاشتگانی که آبروداری و حجب اهل بی‌ قیل و قالشون مثال زدنی بود.

     از هیچ چیز آنها ساعتها می‌شد بنویسی! ضربت موحشی که صاعقه آسا خورده و همه هستی‌ و دار و ندارشان دود شده و سالیان سال بی‌اشک می‌گریستند. اما کدام هستی؟ زمین کدر و منزلگاه کدرتر مرا هم تسلیم کرد و در حقارت خسی شدم. آیا زندگی به داغ و درفش‌هایش می‌ارزید؟

* * *

    

     حالش هنوز جا نیومده و تو مسیر برگشت ازم خواست که پشت فرمون بشینم. با سوز و گدازی که حقیقتا خمش کرده بود به زبون اومد: شنیدی چی گفت، تشر از این و اون و پی‌اش غصه و دریغ و نفرت. تو باشی زیر گلوت ورم نمی‌کنه، آدمو همچین می‌کوبه زمین که نگو. چیه این ناداری و بی چیزی... به دنبال جمله آخرش یکی دو جا زنگ زد و گفت: خانم من این آقای اکبرزاده  رو پیدا نکردم. بگید به من زنگ بزنه. چند لحظه بعد تلفنش زنگ زد: سلام، حال شما؟... منم خوبم... باشه می‌گم بفرستن. مکثی کرد و ادامه داد: آقای اکبرزاده  کاغذ دم دستت هست؟ لطف کن بنویس. واسه یه خانواده هفت نفره یه جای مناسب، (در دهنی رو گرفت و برگشت نگاهی به من کرد و گفت: اینجاها فکر کنم محل خوبیه؟ نه؟) ببین آقاجان الان دست بکار شو. یکی دو نفر رو بفرست برن ضرب‌الاجل یه خونه حیاط دار تو... و اونورا بخرن. خریدن دستور بده حسابی تجهیزش بکنن. هر چی که لازمه. یخچال. اجاق و لوازم آشپزخونه، فرش، تلویزیون. همه چی. خاطرم جمع باشه؟ کولر هم بخرن هوا داره گرم می‌شه. یخچال رو بگو پر بکنن. خواربار بخرن. آقاجون تو رو خدا حواست جمع باشه. همه این کارها رو کردی، خبرم کن بیام ببینم.

صدای اکبرزاده رو ضعیف اما می‌شنیدم.

جناب جلایر، خیالتون راحت باشه. اجازه بدین خونه رو بخریم، تجهیزش کاری نداره.

سفارشهاشو کرد و پشتی صندلی رو تا نصفه خوابوند. دوباره زنگ زد: آقا، واسه دختراش تو شرکت کاری دست و پا کن. دو نفر هستن. قطع کرد و گفت: می‌گم پسره فعلا درسشو بخونه. بد می‌گم؟

آروم زدم روی دستش و گفتم: ممنون. دلمون صیقلی شد.

مطمئن باش در کوچه پس کوچه‌های شهرمان به دور از چشم‌مان، تیر سقفی در حال آوار شدن است. اگر بکوشیم اندک متفرعن‌ها و خودبینان جامعه را به خود آوریم، به قداست دری که از دیدگانت فرو می‌ریزد قسم، تیرها از جایشان نمی‌شوند.

                                                                                      محمودپور