اگر دوست پسرت روزی ازت پرسید منو چندتا دوست داری؟؟!!! بگو : اندازه یک کیلو خاکشیر !!!!
اینا بیکارن میرن میشمارین، چند روزی آرامش داری...
امروز روز جهانیه ماچه !!!!!
ولی به ماچه...........
کسی مارو نمیماچه
دلم گرفته . . .
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
آهنگ غمگین گذاشتم یاد هفت هشت نفر افتادم...!
نمیدونم رو کدومشون تمرکز کنم گریه کنم O_o
تـمـام دعـواهـای زن و شوهـر هـا سـر مـیـنا و تـیـنا اسـت!
.
.
.
.
.
مامانمینا... مامانتینا(^!^)
کافیه از یکی خوشت بیاد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
یا میمیره، یا فلج میشه، یا برمی گرده به رابطه قبلیش، یا عاشق یکی دیگه اس؛
در بهترین حالتم میره خارج!!! :| :))
فردا امتحان قآن و زبان دارم هیچی نخوندم تازه باید نمایشنامه هم بنویسم راجب ریاضی:||
این یکی دیگه خیلی مسخره است تازه باید پاورم درست کنم
وحشتناک هم سرما خوردم از مدرسه رسیدم خونه نمیتونستم از جام بلند شم شما دیگه خودتون
حدس بزنین چقدر حالم بده اصن از این پاییز از بوسه های عاشقانه شو قددم زدن زیر بارونش فقط
امتحاناتشوسرماخودگی هاش به منه بدبخت رسیده وااااااااااااااالا بخداااااااااااااا
ببخشید امروز هم وقت نمیکنم نظرامو تاییدکنم
بسم الله الرحمن الرحیم
هدیه ی جنگ
قطره های اشک بود که از صورتش می چکید.دلش می خواست به گریه اش ادامه می داد و از دست بغض چند ساله اش راحت می شد. از کی بود که چشم هایش می سوخت برای دو قطره اشک...ولی هیچ وقت حتی چشم هایش نم نشده بود...دل ِ سخت بود و از سنگ. نگاهش به زندگی بد بود. دست خودش نبود. همسرش برایش این زندگی را ساخته بود درست همان زمانی که به خواهش هایش گوش نداده بود و راهی شده.... . کار و روزش اداره بود و خانه بود و باز هم اداره. روز هایش هر روز تکرار می شد و نفس هایش بیهوده به فنا می رفت. تازه سنش به سی رسیده بود و قدش مانند پیرزنک ها خمیده بود. کسی را نداشت. تنها محرم راز هایش ورقه ی زیر دستش بود که هر روز زیر فشار قلمش می سوخت و آخ نمی گفت. روی میزش پر بود ا ز ورقه های مچاله شده ی تکراری. زندگیش را از بر بود. همیشه خانه اش سوت و کور بود...خیلی وقت بود که دست کسی به روی زنگ خانه فرود نیامده بود. آن روز هم مانند عصر های همیشه گی اش دراز کشیده بود و به آرزویش فکر می کرد...خبری از همسرش...گوش هایش را به سکوت خانه سپرده بود و دست هایش را بالش سرش کرده بود. در میان افکار سیاه و سفیدش صدایی بلند شد...صدای زنگ... تکان نخورد. فکر کرد لابد زن همسایه است و حرف های تکراری اش. اما دوباره شنید. صدا ها پشت سر هم رو سرش رژه می رفت و او کلافه شده بود. با عصبانیت بلند شد. به طرف در رفت. در را باز کرد... خشک شد... باور نمی کرد... آب دهانش را قورت داد...نمی دانست چه کند...چشم هایش قدرت نگاه نداشت... قطره های اشک از صورتش سرازیر بود. دلش می خواست گریه اش را ادامه می داد...همسرش آمده بود با یک دست و او اشک ها را کنار می زد تا دوباره آرامش را در چند قدمیش حس کند.
انتظار، امری پر اهمیت در عصر غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، یکی از وظایف مهم بلکه بالاترین وظیفه در ارتباط با آن حضرت است. انتظار و امید به آینده، امری است که آمیخته با جان آدمی می باشد. از این مفهوم چون دیگر مفاهیم و واژه ها برداشت های متفاوت شده است. در برداشت منفی آن، انتظار یعنی این که انسان منتظر، فارغ از هر مسئولیت و دغدغه های فردی و اجتماعی دست روی دست بگذارد تا خود امام (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بیاید