همه چیز از همه جا

جدیدترین اخبار روز ، دانلود آهنگ جدید ، دانلود جدیدترین فیلم ها و سریال ها ، دانلود عکس و مقاله ، دانلود نرم افزار

همه چیز از همه جا

جدیدترین اخبار روز ، دانلود آهنگ جدید ، دانلود جدیدترین فیلم ها و سریال ها ، دانلود عکس و مقاله ، دانلود نرم افزار

نامه ای به استاد از زبان یک شاگرد قدیمی

استاد  حمید رضا ناظمی چهره سر شناس قرانی در سطح کشور . کسی که تمام  وجودش رابرای قرآن فدا کرد . چهرای که برای تمام شاگردان قرانی شهرستان و استان شناخته شده است . ایشان کسی است که باتمام وجود برای شاگردانش وقت میگذارند . از معدود چهر های قرآنی که در این شهرستان باقی مانده  است . (((به فرموده حضرت علی (ع)هرکس مرا کلمه بیاموزد مرا بنده خود کرده .))))
حال در مقابل این چهره متواضع چگونه باید بود  کسی که خواندن بهترین کتاب دنیا را به ما آموخت .کسی که وجودش را فدای قرآن کرده .  از ایشان میگویم و مینویسم تا تا رسم ناپسند تجلیل وقدر دانی از انسانها زمانی که دیگر دیر شده و  بین ما نیستند  انجام نشود معلمم جایی نبود که از تو از کسی که خداوند دو بار به طور معجزه آسا او را به ما باز گرداند  چون میدانست بی تو هیچیم . یتیمیم  ....!!! بگویم و بنویسم  معلمم  از تو میخواهم مارا ببخشی وجودت را برای ما فدا کردی اما ما انقدر که باید و شاید نبودیم . از کلام مولایم اینگونه پیداست که باید بندگیت رابکنم و لی .... جز شرمساری و خجالت چیزی ندارم یادش بخیر زمانی که ما را با دفتر کاهی 40برگ و چند مداد تشویق به خواندن قرآن مینمودی حال از همان بچه ها انسانهای سرشناسی  رشد کرده اند ( دکتر .مهندس . رئیس .....)که همه را مدیون زحمات بی دریغ توایم . یادش بخیر از مهر های پشت کارت صورتی حضور  و غیاب جلسه قران که هر سال ماه رمضان به کسانی که بیشتر مهر داشتند و بیشتر در پای قرآن نشسته بودند جایزه می دادی . یادش بخیر ...... 
اینها را گفتم که بدانی یادم نرفته زحماتت را ولی افسوس که نمی توانم جبران کنم  ان همه مهر محبت و ان همه عشقت را نسبت به من . به چهرات نگاه میکنم محاسنت زود سفید شد . با خود میگویم چه چیزی  جز غصه خوردن برای من شاگرد ...!!  جز دغدغه برای آموزش  قرآن  چهرات را سفید کرده ؟. چیزی جز این است ؟  سخت ترین روزهای عمرم زمانی بود که فهمیدم بر اثر صانحه ای ضربه مغزی شدی و شاید دیگر برنگردی .وبعد از چند سال باز   شنیدم  به ایست قلبی مهلکی دچار شدی که باز گشتت با خدا ست . آری تورا فقط از خدا دارم . فقط خدا. که منت بر ما گذاشت و نخواست بچه های قرآنی کاشمر یتیم شوند هر چه که  میگویم بغض گم شده ای است در وجودم  جایی نداشتم این آتش . این بغض را خاموش کنم .و برایت از اتش درونم حرف بزنم پس  نوشتم . نوشتم تا بدانی دوستت داریم .نوشتم  تا دلم ارام گیرد تا شاید بگویم در دلم چه  غوغایی است از حرف های نگفته این سالها 
بیشتر از این اگر بگوییم  و بنویسم متهم به غلو خواهم شد .  از تو یه خواهش دارم مرا ببخش  خواهش میکنم                                                                                     امضا                                                                              یکی از شاگردانت

D: خنــــــده هـــای یـــواشـــکـــی

فداے
✓"کسے" کہ وقتے دلشــ "تنگہ"سراغ مارو میگیره✓
✘نه وقتیکــــہ کارشـــ "لنگہ"✘
خاص

 

 

 

 

اگر دوست پسرت روزی ازت پرسید منو چندتا دوست داری؟؟!!! بگو : اندازه یک کیلو خاکشیر !!!!
اینا بیکارن میرن میشمارین، چند روزی آرامش داری...

 

 

 

 

امروز روز جهانیه ماچه !!!!!
ولی به ماچه...........
کسی مارو نمیماچه

 

 

 

 

 

دلم گرفته . . .
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
آهنگ غمگین گذاشتم یاد هفت هشت نفر افتادم...!
نمی‌دونم رو کدومشون تمرکز کنم گریه کنم  O_o

 

 

 

 

 

تـمـام دعـواهـای زن و شوهـر هـا سـر مـیـنا و تـیـنا اسـت! 




.

مامانمینا... مامانتینا(^!^)

 

 

 

 

 

کافیه از یکی خوشت بیاد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
یا میمیره، یا فلج میشه، یا برمی گرده به رابطه قبلیش، یا عاشق یکی دیگه اس؛
در بهترین حالتم میره خارج!!! :| :))

معذرت...

بچه ها حسابی بدبخت شدم کلی کار دارم اونوقت منه احمق گرفتم از ساعت4تا7 خوابیدم:|

فردا امتحان قآن و زبان دارم هیچی نخوندم تازه باید نمایشنامه هم بنویسم راجب ریاضی:||

این یکی دیگه خیلی مسخره است تازه باید پاورم درست کنم

وحشتناک هم سرما خوردم از مدرسه رسیدم خونه نمیتونستم از جام بلند شم شما دیگه خودتون

حدس بزنین چقدر حالم بده اصن از این پاییز از بوسه های عاشقانه شو قددم زدن زیر بارونش فقط

امتحاناتشوسرماخودگی هاش به منه بدبخت رسیده وااااااااااااااالا بخداااااااااااااا

ببخشید امروز هم وقت نمیکنم نظرامو تاییدکنم

هدیه ی جنگ

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

بسم الله الرحمن الرحیم

هدیه ی جنگ

قطره های اشک بود که از صورتش می چکید.دلش می خواست به گریه اش ادامه می داد و از دست بغض چند ساله اش راحت می شد. از کی بود  که چشم هایش می سوخت برای دو قطره اشک...ولی هیچ وقت حتی چشم هایش نم نشده بود...دل ِ سخت بود و از سنگ. نگاهش به زندگی بد بود. دست خودش نبود. همسرش برایش این زندگی را ساخته بود درست همان زمانی که به خواهش هایش گوش نداده بود و راهی شده....  .  کار  و روزش اداره بود و خانه بود و باز هم اداره. روز هایش هر روز تکرار می شد و نفس هایش بیهوده به فنا می رفت.  تازه سنش به سی رسیده بود و قدش مانند پیرزنک ها خمیده بود. کسی را نداشت. تنها محرم راز هایش ورقه ی زیر دستش بود که  هر روز  زیر فشار قلمش  می سوخت و آخ نمی گفت. روی میزش پر بود ا ز ورقه های مچاله شده ی تکراری.  زندگیش را از بر بود. همیشه خانه اش سوت و کور بود...خیلی وقت بود که دست کسی به روی زنگ خانه فرود نیامده بود. آن روز هم مانند عصر های  همیشه گی اش  دراز کشیده بود و به آرزویش فکر می کرد...خبری از همسرش...گوش هایش را به سکوت  خانه سپرده بود و دست هایش را بالش سرش کرده بود. در میان افکار سیاه و سفیدش  صدایی بلند شد...صدای زنگ... تکان نخورد. فکر کرد لابد زن همسایه است و  حرف های تکراری اش. اما دوباره شنید. صدا ها پشت سر هم رو سرش رژه می رفت و او کلافه شده بود. با عصبانیت بلند شد. به طرف در رفت. در را باز کرد... خشک شد... باور نمی کرد... آب دهانش را قورت داد...نمی دانست چه کند...چشم هایش قدرت  نگاه نداشت... قطره های اشک از صورتش سرازیر بود. دلش می خواست گریه اش را ادامه  می داد...همسرش آمده بود با یک دست و او اشک ها را کنار می زد تا دوباره آرامش را در چند قدمیش حس کند.

زمینه های حکومت جهانی در عصر انتظار

انتظار، امری پر اهمیت در عصر غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، یکی از وظایف مهم بلکه بالاترین وظیفه در ارتباط با آن حضرت است. انتظار و امید به آینده، امری است که آمیخته با جان آدمی می باشد. از این مفهوم چون دیگر مفاهیم و واژه ها برداشت های متفاوت شده است. در برداشت منفی آن، انتظار یعنی این که انسان منتظر، فارغ از هر مسئولیت و دغدغه های فردی و اجتماعی دست روی دست بگذارد تا خود امام (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بیاید