

به مهتاب خیره ام ....
وقتی که او می تابد، آسمان سیاه شب نیلی می شود....
به این فکر میکنم که آیا تو هم آن را می بینی اکنون؟!
شاید مهتاب میانمان واسطه شود!!
اما...♥♥♥
دیدم که چراغ های اتاقت را دستی خاموش می کند....تیک!!
دل من هم امشب خاموش شد
خوش به سعادت آن دست...که می شود بالشت تو!
و چه گرم است آن سری که سینهء تو را مأوایش دارد!
و چه دلپذیر است گرمایی که تن تو در شب های سرد تنهایی ، به آغوشش می دهد!
من اینجا دارم از سرمای دیدن خاموشی آن چراغ، به خود می لرزم....
و باز تیک!!♥♥♥
♣♣♣♣آخرین طپش قلبم....♣♣♣♣

همچنان وعدهی بخشایش شاهنشاهش
میکشد گمشدگان را به زیارتگاهش
نه در آیینهء فهم است؛ نه در شیشهء وهم
عاقلان آینه خوانندش و مستان آهش
به من از آتش او در شب پروانه شدن
نرسیده است به جز دلهرهء جانکاهش
از هم آغوشی دریا به فراموشی خاک
ماهی عمر چه دید از سفر کوتاهش؟
کفن برف کجا؟ پیرهن برگ کجا؟
خستهام مثل درختی که از آذر ماهش
باز برگرد به دلتنگی قبل از باران
سورهء توبه رسیده است به بسم اللهاش
من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشمات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم دلم اسیره
تو میگی که خیلی دیره
من میگم چشماتو واکن
تو میگی منو رها کن
من میگم قلبمو نشکن
تو میگی من میشکنم من؟
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی؟
من میگم دلم شکسته است
تو میگی خوب میشه خسته است
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمیشه
من میگم تنهام میذاری؟
تو میگی طاقت نداری؟
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
