
رمان بار دیگر با او
نویسنده : فریبا قاسمی
فصل : 9
........................................................................................
حرفهایش دلم را به درد آورد و اشکهایم را جاری ساخت.
- چی فکر کردی؟ اگه خیال می کنی می تونی به این روش خودت رو به ما تحمیل کنی و زندگی برادرم رو از هم بپاشی، کور خوندی... معلوم نیست توله سگ کی رو برداشتی آوردی اینجا، می خوای ببیدیش به داداش من تا حالا تو کدوم خراب شده ای بودی که حالا نصفه شبی اومدی ادعاهای مسخره می کنی.

رمان بار دیگر با او
نویسنده : فریبا قاسمی
فصل : 10 (آخر)
........................................................................................
کم کم حال فریده بهتر میشد و دیگر میتوانست خودش به مینو رسیدگی کند بین من و او دیگر هیچ حرفی از امید به میان نیامد او دیگر بین ما حضور نداشت و همین باعث شده بود که ما حرف زیاده برای گفتن نداشته باشیم تمام تلاش کامران بیهوده بود کمکی نمیتوانست بکند البته چون از جریان اطلاعی نداشت خیلی هم نمیتوانست کاری بکند روز بیست و هشتم اردیبهشت روز سختی بود شب قبلش را اصلا نخوابیده بودم معده ام درد میکرد و از صبح حال مناسبی نداشتم فریده مشکوک شده بود و مدام به پر و پایم میپیچید

رمان بازی سرنوشت
نویسنده : نسرین ثامنی
منبع : www.98ia.com
فصل : 1
........................................................................................
با پشتکار خود مدرک ششم ابتدایی را بگیرم . خرداد مان آن سال را هرگز فراموش نخواهم کرد از طرف اولیا مدرسه به مناسبت پایان سال تحصیلی برای تمامی شاگردان منجمله خود من که موفق شده بودیم با نمرات بالا تر ششم ابتدایی را به پایان برسانیم جشن کوچکی در محوطه دبستان ترتیب داده بودند و جوایزی هم در نظر گرفته شده بود ، آن روز پس از توزیع جوایز هنگامیکه نوبت به من رسید قلبم از شدت هیجان نزدیک بود دیواره سینه را بشکافد و بیرون بجهد .

رمان بازی سرنوشت
نویسنده : نسرین ثامنی
فصل : 2
........................................................................................
سعید جان حالا که موفق شدی مدرک دیپلمتو بگیری دیگه درست نیست که به عنوان مشاور در امر خرج و مخارج منزل به من کمک کنی . . .
- یعنی شما تصمیم دارید عذر منو بخواین ؟
- نه عزیزم منظورم این نبود دلم می خواد تو را در مدارج عالیتر ببینم به خاطر همین با یکی از دوستانم که یک شرکت خصوصی تاسیس کرده صحبت کردم اون گفت که به یک همکار نیاز داره و من تو رو بهش معرفی کردم حالا هر وقت که مایل بودی می تونی در آنجا به کارت ادامه بدی و مانند سابق در همینجا بمونی من برات نقشه های زیادی دارم و می دونم که استحقاقشو داری .

رمان بازی سرنوشت
نویسنده : نسرین ثامنی
فصل : 3
........................................................................................
اکنون که تصمیم گرفته ام قلم در دست گیرم و برایتان از سرگذشتم بگویم نمی دانم از کجا و چگونه آغاز نمایم ، هدفم از نوشتن این کتاب قصه پردازی نیست بلکه آرزو دارم سرگذشتم درس عبرتی باشد برای تمام کسانی که در مقابل مشکلات و نا ملایمات زندگی سر تعظیم فرود آورده و تسلیم بلا شرط و بلا اراده زندگی گشته اند و پشتشان از نامرادی های زمان خم گشته است . این کتاب را به دل هایی که نور ایمان به خداوند همیشه روشنگر راهشان بوده و به قلب هایی که فقط با یاد خدا می طپد هدیه می نمایم ، تقدیم به کسانی که راه راستی و درستی را پیشه خود نموده ، تقدیم به مردان راه حق و حقیقت .