
رمان بازی سرنوشت
نویسنده : نسرین ثامنی
فصل : 4 (آخر)
........................................................................................
نه پسرم ، نه تو حرف بدی نزدی بلکه مرا به یاد گذشته ها انداختی ، خاطره ای که همیشه و هر زمان مرا همراهی می کند ، می دانی من از پول و ثروت خوشم نمی آید شاید از غنی بودن خود نیز چندان راضی نباشم لابد تعجب می کنی و پیش خود می گویی حتما مشاعرم را از دست داده ام چه کسی جز یک دیوانه ممکن است از پول بدش بیاید ولی اگر خاطره ای را که در دوران کودکی داشتم برایت بگویم احساس مرا درک خواهی کرد و خواهی فهمید که چرا اینقدر از پول بدم می آید همین پول بود

رمان بازی تمام شد
نویسنده : شهره وکیلی
منبع : www.98ia.com
فصل : 1
........................................................................................
تمام روزنامه های برایتون خبر ربوده شدن مگی کوچولو را چاپ کردند ، و روزنامه اکو ضمن چاپ عکس زیبایی از او ، شرح کاملی از این حادثه را که تمام اهالی برایتون را تحت تاثیر قرار داده بود منتشر کرد .
علی همان طور که برای پلیس شرح داده بود ، برای ادواردهیوم ، خبرنگار روزنامه اکو هم شرح واقعه را گفت . او در حالی که به شدت ناراحت بود و از گریه های همسر انگلیسی اش ، جنی مک کارتی ، و حال خراب او اشفته به نظر میرسید ، در جواب خبرنگار که پرسید"شما را ناراحت نمیکنم اگر شرح کامل گم شدن

رمان بازی تمام شد
نویسنده : شهره وکیلی
فصل : 2
........................................................................................
دقایقی بعد باز از مسافران پرواز444 خواسته شد به گیشه های مخصوص امور گمرکی مراجعه کنند . توران گفت:ابمیوه ات را بخور . دیگر وقتش است که برویم .
_نمی توانم بخورم . حال تهوع دارم .
_قرص ضد تهوع با خودم اورده ام .
_نه ، نمی خواهم هرچبز به دهانم بگذارم بالامی اورم .

رمان بازی تمام شد
نویسنده : شهره وکیلی
فصل : 3
........................................................................................
جنی . . . من همه ی زندگی ام را به تو بخشیده بودم ، ولی تو گرفتن اقامت را به جبران انچه به پایت ریخته بودم کافی می دانستی ف و بارها این سرکوفت را زدی که اگر به خاطر تو نبود ، من نمی توانستم اقامت بگیرم . ای کاش هرگز به چنین چیزی دست نیافته بودم و بلافاصله پس از اتمام تحصیلات به کشورم باز می گشتم و زندگی ارامی را شروع می کردم .

رمان بازی تمام شد
نویسنده : شهره وکیلی
فصل : 4
........................................................................................
« می خندد . آن قدر بخندد که خسته شوی . فردا به ریشت هم می خندد و می فهمی اولاد وفا ندارد . »
« کاش این طور نشده بود . »
« چطور نشده بود ؟ مگر از او انتظار دیگری داشتی ؟ این زن لاابالی دائم الخمر خدا می داند با چند نفر بوده و تو خبر نداشتی . »
علی با خشم و خروش گفت: « خواهش می کنم دیگر از این حرفها نزنید!»