همه چیز از همه جا

جدیدترین اخبار روز ، دانلود آهنگ جدید ، دانلود جدیدترین فیلم ها و سریال ها ، دانلود عکس و مقاله ، دانلود نرم افزار

همه چیز از همه جا

جدیدترین اخبار روز ، دانلود آهنگ جدید ، دانلود جدیدترین فیلم ها و سریال ها ، دانلود عکس و مقاله ، دانلود نرم افزار

رمان امشب فصل 2

 http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

 

رمان امشب

نویسنده : سیمین شیردل

فصل : 2

........................................................................................

این برادر راه رو برای اون یکی برادر باز کرده. نگران نباش.
نگران نیستم. فقط کنجکاوم و ...
عاشق.
به همین خیال باش.
تو اون قدر ترسویی که از خودتم رودربایستی داری.
از خودم نه . از عاقبت کارم می ترسم.

رمان امشب فصل 4

 http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

 

رمان امشب

نویسنده : سیمین شیردل

فصل : 4

........................................................................................

اتفاق یک بار می افته.
اگر قراره منتظر اتفاق باشیم دیگه فرصت زندگی نخواهیم داشت. چون ممکنه هر لحظه این اتفاق رخ بده.... 
نمیشه خودم رو زندونی کنم.
زندونی نکن .زندگی کن. کتی و دوستات متعلق به گذشته اند تو الان در برابر من مسئولی.

رمان امشب فصل 3

 http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

 

رمان امشب

نویسنده : سیمین شیردل

فصل : 3

........................................................................................

چشم خاطرم می مونه.
شب به خیر گفتم و برای خوابی راحت به رختخواب رفتم. بعد از کارو خرید خیلی زود خواب به چشمانم راه پیدا کرد.
صبح موقع خروج از منزل کوچه در آرامش صبحگاهی به سر می برد. سر کوچه اتومبیلی آشنا جلو پایم توقف کرد. 
حسام بود . شیشه را پایین داد و گفت : خانم در بستی می رم.

رمان امشب فصل 5

 http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

 

رمان امشب

نویسنده : سیمین شیردل

فصل : 5

........................................................................................

روحیه خوبی داشتم و از این بابت مدیون پویا بودم. آرامش خاطر و مراقبت بیش از حدش نمی گذاشت تا احساس ناخوشایندی از بابت بارداری و مشکلات جانبی اش پیدا کنم. 
اغلب مأموریتهای خارج از مرکز را لغو میکرد تا تنها نمانم.

رمان امشب فصل 6

 http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

 

رمان امشب

نویسنده : سیمین شیردل

فصل : 6

........................................................................................

صدای پویا بود. با تمام اخمی که ممکن بود در صورتم ظاهر شود نگاهش کردم.
عسل با دیدن پویا به آغوشش دوید و گفت بابایی...
پویا عسل را بوسید و گفت برو بازی کن . من و مامی اینجا نشستیم.
عسل با اطمینان نگاهی به ما کرد و بطرف همبازیهایش رفت.