عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است
هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است
بیستون بود دلم... عشق چه آورده سرش
که به ارگ بــم ویران شده پهلو زده است؟
مــو پریشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز
مــن پریشانم و او گیره به گیسو زده است
دامنش دامنـــه های سبلان است ...چقدر
طعم شیرین لبــش طعنه به کندو زده است
مثـــل مغرورترین کــــافر دنیــــــــا که دلش
از کَــفَش رفته و حتی به خدا رو زده است
ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان
تا دم مـرگ دعــــا خوانده و پارو زده است
تا دم از مرگ زدم گفت: "دعا کن برسی!"
لعنتـــی بـاز به من حرف دو پهلو زده است!
عبدالمهدی نوری
انواع انتخاب طبیعی
انتخاب طبیعی معمولا بر صفاتی اثر میکند که توسط بیش از یک جفت الل کنترل میشوند. اینگونه صفات، طیف وسیعی از فنوتیپ را نشان میدهند. مثلا وزن نوزاد آدمی در بدو تولد ممکناست بین 890 تا 4900 گرم باشد. نمودار فراوانی فنوتیپهایاینگونه صفات، غالبا بهشکل یک زنگوله است. این نوع توزیع را "توزیع طبیعی (نرمال) " مینامند و به اینگونه صفات ، "صفات پیوسته " میگویند. فنوتیپهایی را که در دو انتهای طیف قرار دارند، "فنوتیپهای آستانه" مینامند. در مثال بالا، نوزادان 890 و 4900 گرمی، فنوتیپ آستانه هستند.

قمار بازها وقتی روی شانس نباشند هرچه قاپ بندازند بُز میارند!
در این حالت باید دست از بازی بکشند اگر به بازی ادامه بدهند تا شب دارو ندارشون را می بازند.
امروز روی شانس نبودم، هرچه منتظرت موندم نیامدی...
دروغ گفتم!!!!!!!!!
آمدی، نبودم رفتی...

رمان:عشق به سبک من
نوشته:رها
فصل : 5
........................................................................................
_من نمیفهمم شما دوتا چرا انقدر لجبازید؟کی میخواید بس کنید این کاراتونو
_با منی؟
_تازه میپرسه با منی!پ نه پ با عممم!تو به خودت نگیریا یه وقت.....این وصله ها به تو نمیچسبه...
_جای همدردیته؟تیکه میندازی؟
_همدردی؟واقعا فکر میکنی جایی برای همدردی هم گذاشتی؟
_چرا میخوای ازارم بدی شادی؟
لحنش عوض شد:من ازارت میدم یا تو کمر همت به ازار خودت بستی؟به خدا گناهه....اینجوریشو هیچکس ندیده...چرا لج میکنی؟

رمان:عشق به سبک من
نوشته:رها
فصل : 5
........................................................................................
با وسواس لباس مناسبی پوشیدم و ارایش ملایمی کردم.میخواستم همه چیزو تموم کنم.اعتقادات احمقانه ای که از بچگی همراهم بود قلقلکم میداد و من بی توجه به مانتوی یاسی نگاه میکردم که برای دومین بار رو تنم مینشست. از خدا کمک خواستم و بعد از خوردن صبحانه از خونه زدم بیرون.اون روز میتونست یکی از قشنگترین روزهای من و امیر باشه.دوست داشتم خوشگل تر و اراسته تر از همیشه باشم.