من بیسوادم فقط خوشبختی را بر روی سنگهای منتج به ساحل میخوانم...
من آیه ای نازل شده از خدا را که روی صندلی عقب ماشین می نشست و فقط به فریادهای خوشبختی من نگاه میکرد را میخوانم...
میدانم حوض نقاشیه من بی ماهیست...
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود
هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد
دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟
گله هارابگذار!
ناله هارابس کن!
روزگارگوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!
زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را...
فرصتی نیست که صرف گله وناله شود!
تابجنبیم تمام است تمام!!
مهردیدی که به برهم زدن چشم گذشت....
یاهمین سال جدید!!
بازکم مانده به عید!!
این شتاب عمراست ...
من وتوباورمان نیست که نیست!!
زندگی گاه به کام است و بس است؛
زندگی گاه به نام است و کم است؛
زندگی گاه به دام است و غم است؛
چه به کام و
چه به نام و
چه به دام...
زندگی معرکه همت ماست...زندگی میگذرد...
زندگی گاه به نان است و کفایت بکند؛
زندگی گاه به جان است و جفایت بکند؛
زندگی گاه به آن است و رهایت بکند؛
چه به نان
و چه به جان
و چه به آن...
زندگی صحنه بی تابی ماست...زندگی میگذرد...
زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
و چه به ناز...
زندگی لحظه بیداری ماست زندگی میگذرد.
و چه اندازه دلم خوشحال است
وبه قول سهراب
چه اندازه دلم میخواهد
برو تا ته دشت،
بروم تا سر کوه...
کودکم در آغوش ،به یکی شیرین خواب،
همسرم در راه است،
تا که آید شاداب،
زندگی پر رونق،
پر ز امید دلم،
و من این نعمتها
به همه هستی عالم ندهم