
رمان بازی تمام شد
نویسنده : شهره وکیلی
فصل : 12
........................................................................................
اشتباه نکنید . این پرونده ممکن است به دادگاه تجدید نظر منطبق با رأی دادگاه بدوی باشد که حکم تنفیذ می شود . اما اگر مغایر بود پرونده ب دادگاه دیگری احاله می گردد . مراحلش طولانی است . در نهایت اگر به بن بست برخورد به دیوان عالی کشور ارجاع می شود .
می گویند رأی دادگاه تجدید نظر همان رأی دادگاه بدوی و در حقیقت تآیید آن است .

رمان بازی تمام شد
نویسنده : شهره وکیلی
فصل : 13
........................................................................................
مگی بی مقدمه گفت: « بابا ، من می ترسم . »
علی دستهایش را باز کرد و او به طرفش دوید و در آغوشش فرو رفت . « از چی میترسی ، بابا ؟ هیچ به تو کاری ندارد . »
آذر طاقت دیدن آن صحنه را نداشت . به آشپزخانه رفت . بوی غذا حالش را به هم زد . جلوی خود را گرفت . اندکی بعد غذا را به سر میز آورد . مگی همچنان در آغوش علی بود

رمان بازی تمام شد
نویسنده : شهره وکیلی
فصل : 14
........................................................................................
پوریا از خانواده ای ثروتمند بود . پدرش به دلیل ابتلا به آسم زندگی در تهران را رها کرد و در شمال به کار باغداری مشغول بود . باغهای مرکبات او در سراسر خطۀ شمال معروف و زبانزد بود . او توانسته بود همسر و سه فرزندش را با خود به شمال ببرد ، ولی پوریا پس از مراجعت از آمریکا ترجیح داده بود در آپارتمانش در تهران زندگی کند . او در بیست و هشت سالگی زندگی پرماجرایی را پشت سر گذاشته و به ازدواج بسیار بدبین شده بود .

رمان بازی تمام شد
نویسنده : شهره وکیلی
فصل : 15
........................................................................................
مهندس علومی سخت متاثر بود . در حال بغض گفت:« پوریا ، تو خبر می دهی ؟ »
پوریا چنان گیج بود که معنی حرف او را درک نکرد . در پیچ و تاب افکار خود غوطه ور بود .
علومی فکر می کرد او هم دستخوش بغض است که صدایش در نمی آید .
پرسید:« کی خبردار شدی ؟ »

رمان بازی تمام شد
نویسنده : شهره وکیلی
فصل : 16 (آخر)
........................................................................................
علی از گوشۀ چشم نگاهی به او انداخت . نگاهش خصمانه نبود . آرامش یافته بود و از رفتار بی وقار خود احساس حقارت می کرد . مثل برده ای بر تخت نشسته . تحقیر شده ، ولی در جایی والا . نمی توانست گناه خود را به عهده بگیرد . می دید هنوز در این سن به تاریکخانۀ ذهن خود آگاه نیست .