
میدانم دیگر برای من نیستی اما دلی که با تو باشد این حرفها را نمی فهمد …
.
.
گاهی اونقدر خسته میشویم که خستگیمون در نمیشه ، “درد” میشه !
.
.
زنده ام نه ازجانی که مانده ، از استخوان های لجبازی که روی هم ایستاده اند !
.
.
این روزها خیلی چیزها دست من نیست ؛ مثل ............. !
.
.
گاهی هم باید چشمها را بست تا او که نیست شاید بیاید در خواب !
.
.
.
زندگی نوشتن ندارد وقتی تمام روزهای خدا “من” دارد ولی “تو” ندارد …
.
.
بی تو هر کاری گریستن است حتی خندیدن …
.
.
سالهاست این ترازوی ۲کفه تعادل ندارد ، دست خالی و دل پر

امروز جمعه نیست ...
" آقای " من ...
قرار نیست که فقط غروبهای " پنجشنبه " تا غروب " جمعه "
سراغت را بگیریم ...
قرار نیست فقط " جمعه ها " انتظار " ظهورت " را بکشیم ...
آری ...
" شنبه " هم می شود از " دوریت " ناله سر داد ...
" یکشنبه " هم می شود " انتظارت " را کشید ...
" دوشنبه " هم می شود دنبال " گمشده " گشت ...
" سه شنبه " هم می شود با " آقا " درد دل کرد ...
" چهار شنبه " هم می شود به خاطر " آقا " گناه نکرد ...
یا بن الحسن
دوریت " درد " بی " درمان " است
ای " پسر فاطمه "
امروز " جمعه " نیست اما ...
" دلم " برایت " تنگ " است...
**********************
ریا نباشه...! . تا 5 سالگی فکر می کردم اسمم "ماشالاست"...! از بس خوشگل و بامزه بودم هرکی منو میدید می گفت ماشالا...!
**********************
عمق فاجعه را امروز تو صف نونوایی فهمیدم ! . . وقتی دو تا افغانی به هم میگفتند ایران دیگر جای زیندگانی نمیباشد !
*********************
کیف پولم شبیه پیاز شده . هروقت بازش میکنم اشکم در میاد. . من اوایل بصورت تفریحی بی پول بودم، بعدش دیگه معتاد شدم
روزی یکی از اشخاص از خود راضی در غیاب ولتر، نویسنده و فیلسوف شهیر فرانسوی، به دیدنش رفته بود. بر خلاف انتظار، دید که وضع اتاق او بسیار درهم و آشفته بوده و گرد و خاک زیادی روی میز تحریرش نشسته است. مرد ازخودراضی از فرط ناراحتی با انگشت خود روی همان میز گردآلود نوشت: «خر» و اتاق را ترک کرد.
فردای آن روز تصادفاً ولتر را در خیابان دید و گفت: «دیروز خدمت رسیدم تشریف نداشتید.»
ولتر با نگاهی به او گفت: «بله، کارت ویزیت شما را روی میز تحریر دیدم!»