این خیمه از روز سه شنبه 20آبان لغایت 26آبان دایر بود!فضاسازی خیمه متناسب با محرم و عزاداری امام حسین(ع) بود.در ورودی خیمه ایستگاه چای صلواتی قرار داشت و به این ترتیب از مهمان آقا پذیرایی میشد!هم چنین با پخش نوحه و دود کردن عود و اسپندو قرار دادن سیب و...فضای محرم و عزای امام حسین برای بچه ها مجسم می شد!
درون خیمه برنامه هایی نظیر قرائت دسته جمعی زیارت عاشورا،برپایی نماز جماعت، سخنرانی پیرامون محرم ،عاشورا و امام حسین انجام می شد!این برنامه به صورت بین تشکلی برگزار شد و بدین گونه که اعضای چند تشکل دانشگاه در برنامه ریزی و اجرای برنامه ها نقش داشتند!
استقبال دانشجویان از این مراسم بسیار خوب بوده و بحمدالله این برنامه در کنار سایر برنامه های محرم دانشگاه نقش به سزایی ایفاکرد به گونه ای که دانشجویان تمایل به ادامه این دسته برنامه ها داشتند!
پ.ن:از همه بچه های جهادی و خوانندگان این وبلاگ بابت دیر شدن این گزارش عذرخواهی میکنم!
و با وعده اینکه ترم بعد جبران می کنیم خودمان را از همه سهل انگاری هایی که کرده بودیم مبرا کردیم و باز خنده و شوخی، دوستم گفت: «خدا رو شکر که ترم یعدی هم هست و ترم آخر نیستیم وإلّا به کدام امید می خواستیم زنده بمانیم ...».
بعد به فکر فرو رفت و گفت واقعا اگر ترم بعدی نبود چه؟ اگر به ترم بعد نرسیدیم و مُردیم چه ؟ اگر امروز آخرین روز زندگیمان باشد چه؟ اگر خوابیدیم و بیدار نشدیم چه؟ و در آخر هم پرسید واقعا اگر یک روز از زندگیت باقی مانده باشد چه کار میکنی ؟
این سۆال چون سوزن در مغز من فرو رفت که وای یک روز خیلی کم است من خیلی کار دارم ، من دل های بسیاری را شکسته ام که نیاز به دلجویی دارد، من غیبت ها کرده ام، تهمت ها زده ام، من محبت های زیادی در دلم دارم و هرگز بروز نداده ام، مدت هاست می خواستم به پدرم بگویم که چقدر دوستش دارم و می خواهم دستش را ببوسم، من مدت هاست شاخه ای گل برای مادرم نخریده ام ، من دلم نمی خواهد بمیرم ... واقعا یک روز فرصت کم نیست؟ این بی انصافی است این همه سال هدر دادن را من چطور در یک روز جبران کنم؟
سرم درد گرفت چرا باید این سۆال را از من می پرسید؟ ولی لحظه ای با خودم فکر کردم این دوست ما یک فرضی را مطرح کرد که در هر صورت روزی اتفاق می افتد، اما من چرا اینقدر به هم ریختم ؟ حضرت عزرائیل که همان یک روز قبل از اینکه به سراغ ما بیاید هم خبر نمی کند وقتی آمد باید برویم اما و اگر هم ندارد ....
تصورش را بکنید در این لحظه ای که من و شما داریم این متن را می خوانیم در گوشه گوشه این جهان چندین نفر دارند جان می دهند آن ها دیگر فرصت ندارند که حتی فکرش را بکنند که ثانیه ای دیگر چه خواهند کرد.
ترس از مرگ و وحشت از آن در وجود اکثر آدم ها هست ، اما واقعا چرا ما به فکرش نیستیم یا به قول امام علی علیه السلام « چرا غافلیم از کسی که لحظه ای از ما غافل نیست؟»
دوستی بود که همیشه می ترسید لباسی نشسته داشته باشد یا بدنش کثیف باشد با دقتی وسواس گونه به نظافت خودش و محیط اطرافش اهمیت می داد وقتی از او می پرسیدیم که دلیل این همه دقت چیست ؟ می گفت: «شما تصور کنید همین الان حضرت عزرائیل بیاید و دست ما را بگیرد و ببرد ، آن وقت اگر من کثیف و نامرتب باشم آیا کسی که در غسالخانه مرا خواهد شست نمی گوید عجب آدم چرکی بود؟ یا خانواده و دوستان من در حال عزا بخواهند لباس ها و وسایل مرا جمع کنند آیا درست است که بگویند مرحوم فلانی عجب شلخته ای بود و .... ».
دوست ما می خندید و با لحن طنز گونه ای حقیقتی را می گفت که قرآن کریم و روایات ما بارها و بارها ما را نسبت به آن هشدار داده اند.
حالا شما بگویید اگر فقط یک روز دیگر از زندگیتان مانده باشد و فقط 24 ساعت فرصت داشته باشید و بعد از آن باید به سفر بی بازگشت آخرت بروید چه کارهایی برایتان در اولویت است که می خواهید انجام دهید؟
حرفهای خود را در قسمت نظرات ارائه دهید.
به خبر گزاری مسجد سیدالشهدا وحدتیه : امروز دوشنبه ۱۷آذرماه ۹۳ همایش پیاده روی دانش آموزان متوسطه دبیرستان امیرکبیر هنرستان کاردانش امام خمینی (ره) وهنرستان فنی و حرفه ای مهندس علاقمندان وحدتیه با مدیریت درمانگاه شهید مزارعی وحدتیه وبا همکاری حوزه مقاومت امام خمینی (ره) و با حضور بخشدار و امام جمعه سعداباد و رئیس اداره اموزش و پرورش منطقه سعداباد و امام جمعه موقت شهر وحدتیه و اعضای شورای اسلامی و فرمانده حوزه امام خمینی (ره) وحدتیه و بسیجیان و برخی ورزشکاران شهر از میدان امام حسین (ع) تا استادیوم ورزشی شهر وحدتیه برگزار شد .