ادامه آثار باستانی سازی جدید در میرچقماق و خیابان کم عرض قیام
نان، همچنان در مرمت است!؟
معاون هماهنگی امور عمرانی استاندار یزد:
با اجرای طرح ساماندهی میادین تاریخی امیرچقماق، بعثت و محور خیابان قیام، یزد دوباره رنگ و «بوی دوران تاریخی خود را استشمام خواهد کرد!!!
چشمها را باید بست و دماغ ها را باید گرفت، بوی ...
خیابان قیام، پیاده راه خواهد شد!؟
نزول چشمگیر شبکه ماهوارهای "منوتو" (manoto) مشکلی است که این روزها دامنگیر مدیریت این تلویزیون لندنی شده است. شاید مدیران این شبکه هیچگاه فکر نمیکردند روزی تلویزیونشان اینچنین با افت مواجه شود.
تلویزیونی که با رنگ و لعاب برنامههایی مثل "آکادمی گوگوش" و "سالی تاک" و در کنار آنها پخش برخی مستندهای سفارشی، راهاندازی شد تا منافع کارفرمایان صهیونیست، بهائی و سلطنتطلب خود را تأمین کند، اکنون به قبرستانی خستهکننده برای بینندگانش تبدیل شده است.

برملا شدن رسواییهای اخلاقی متعدد کارمندان منوتو نیز از جمله عوامل مهمی است که موجب شده این شبکه لندنی از چشم مخاطبان بیفتد.
معضل یادشده از طرفی تعطیلی برنامههای پرسروصدایی مثل "آکادمی گوگوش" را به دنبال داشت و از سوی دیگر، مدیران بالادستی منوتو را وادار کرد با تعدادی از سرشناسترین مجریان و برنامهسازان زن خود خداحافظی کنند.
"مژگان انصاری" ، "سروناز قاضی زاده" ، "پریسا سحرخیز" ، "طناز خامه" ، "شبنم و شیدا رئیسی" و... بهخاطر مسائل فوق «منوتو» را ترک کردند و تلاش مدیران برای بازگرداندن حیثیت به فنا رفته شبکه از طریق ایجاد تغییر و تحول و تولید برنامههای جدید نیز به دلیل «اختلافات مجریان باقیمانده با یکدیگر» ناکام ماند.
"سالومه سیدنیا" یکی از مجریان منوتو است که پس از اجرای برنامه "سالی تاک" و برنامه بیمحتوا و خستهکننده "سمت نو"، از سوی مدیریت شبکه مأموریت یافت با تولید برنامهای تازه جلوی ریزش مخاطبان را بگیرد.
وی با تغییر قالب و دکور برنامه تکراری "جواب" کوشید مشکل را رفع کند، ولی همانطور که انتظار میرفت، در جلب نظر بینندگان شکست خورد و موفق نشد آنان را با خود همراه کند.
علنی شدن اختلاف سالومه با "امیرعلی محمدیان خراسانی" (یکی دیگر از مجریان این برنامه) آنهم در مقابل دوربین، نشان داد که اوضاع درونی تلویزیون من و تو وخیمتر از چیزی است که برخی ناظران پیشبینی میکردند.
او حین اجرای برنامهها، بارها امیرعلی را با رفتار و گفتارش تحقیر کرد و "تکهپرانیهای متقابل" کار را به جایی رساند که امیرعلی با بیمیلی و بیرغبتی فعالیت خود را ادامه داد و دست آخر هم اعلام کرد که دیگر در برنامه حاضر نمیشود!
ویدیو/ اختلاف سالومه سیدنیا با امیرعلی محمدیان از کجا کلید خورد؟
همین اختلاف باعث شد سری اول برنامه "جواب" بهصورت نیمهکاره رها و متوقف شود.
در حالی که عوامل این برنامه قبلا با تبلیغات گسترده، وعده داده بودند که سازندگان مستند "انقلاب57" در آخرین قسمت برنامه حضور خواهند یافت و به سؤالات و انتقادات بینندگان پاسخ خواهند گفت، این وعده هرگز عملی نشد.
البته سالومه سیدنیا که تهیهکنندگی و اجرای برنامه "جواب" را بهصورت همزمان بر عهده داشت، بروز مشکلات فنی را علت روی آنتن نرفتن قسمت آخر این برنامه اعلام کرد.
اما هنگامی که هفتههای بعدی یکی پس از دیگری فرا رسیدند و باز هم برنامه مورد اشاره پخش نشد، معلوم شد که "مشکلات فنی" بهانه دستاندرکاران تلویزیون من و تو برای فریب افکار عمومی و مخفی کردن چالشهای داخلی است.

در پایان خاطرنشان میکنیم "سروش تهرانی" (برنده سری اول آکادمی گوگوش و همسر سالومه سیدنیا) که گویا نتوانسته با رفتار بیپروای همسرش در برقراری ارتباط با کارمندان مرد شبکه منوتو کنار بیاید، به تازگی از وی جدا شده است.
در واقع شیوع «اپیدمی طلاق» تاوانی است که بسیاری از کارکنان این تلویزیون لندنی بهدلیل روابط غیرمتعارف و رسواییهای اخلاقی خود میپردازند؛ معضلی که ضعف و بههمریختگی این شبکه ماهوارهای را تشدید کرده است.

نمونههایی قابل انتشار[!] از روابط بیپروا و کنترلنشده "سالومه سیدنیا" با کارمندان مرد تلویزیون «منوتو»
در کلاس و مدرسه ، ذهن من درگیر هست
ظا هر م بد نیست و روح و جانم پیر هست
سن و سالم ا ند ک و پر عطش بر زندگی
حس و حال از زندگی، خسته و هم سیرهست
سال ها من پیش از این عزم رفتن کرده ام
انتقالی زود نیست ، بس برایم د یر هست
فکر رفتن یک صدا ؛ با بلند گویی قوی
در سر م این سا لها ، مثل یک آ ژیر هست
ا و لش ذهن و سپس قلب من افسرده شد
مثل و یر وسی قوی درد آن و ا گیر هست
فکر رفتن در سرم ، پای رفتن در گل است
گو ییا با ل سفر ، ما ند ه اندر قیر هست
چاره این گیر من دست چون معجون توست
راه حل آ ن امید ، ذ ر ه ا ی تدبیر هست
ا ز سر تد بیر پس باز کن آن با کلید
پا ی من فر سو ده ا ز زخم این زنجیر هست
نمی دونم قضیه از کی پیچیده شد و اوضاع از کی بهم ریخت! من هم که نویسنده داستانم نمی دونم، البته یه حدس هایی می زنم ولی اولش رو مطمئن نیستم. شاید قضیه از اون وقتی شروع شد که شاهزاده ی داستانم شروع کرد به بهونه گرفتن و دبه در آوردن و داد کشیدن سر من که: من هرگز با اون شاهزاده خانم ازدواج
نمی کنم. بهش گفتم: آخه دردت چیه؟ خوشگل نیست که هست، مهربون و خوش اخلاق نیست که هست، حتی از خیلی از شاهزاده خانمای دیگه مثل سیندرلا و سفیدبرفی هم بهتره . از هر انگشتش هم که هزار تا هنر می ریزه، پس دیگه چی می گی؟تازشم مگه تو اونو دیدی که داری بهونه می گیری؟
گفت: دنیا عوض شده، دیگه مثل قدیما نیست که شاهزاده ها با اولین نگاه از شاهزاده خانما خوششون بیاد و فردای قضیه باهاش ازدواج کنن، زمونه پیشرفت کرده و این دونفر باید مدتی با هم حرف بزنن، و اگه با هم تفاهم داشتن اونوقت عروسی کنن. من فعلا قصد ازدواج ندارم. بعدشم، من دیگه دوست ندارم باهات همکاری کنم، خسته شدم از این که هرچی نوشتی کردم، نمی خوام دیگه به میل تو زندگی کنم، می خوام مال خودم باشم، آقای خودم و سرور مردم کشورم، چون بالاخره من همین روزا تاج شاهی رو روی سرم می ذارم. برو دیگه هم سراغم نیا.
از همون موقع بود که همه چیز بهم ریخت، شاهزاده داستانم سر لج گذاشت، در فکر من اون شاهزاده ای فوق العاده خوب و مهربون بود که قرار بود با شاهزاده خانمی زیبا ازدواج کنه و اون دو تا به خوبی و خوشی با هم تا آخر عمر زندگی کنن و اون به عدالت بر مردم حکومت کنه، اما وقتی این طوری شد، اخلاق شاهزاده هم عوض شد و شروع کرد داد کشیدن و فریاد زدن سر خدمتکاراش و این و اون. بعد هم سر و کله ی اون جادوگر بدجنس پیدا شد که خودش رو به عنوان فرشته ای زیبا جا زد تا مثلا شاهزاده رو برای رفتار بدش با دیگران تنبیه کنه.نمی دونم از کجا و کدوم قصه سرو کله ش پیدا شد، شاید یکی از جادوگران اون داستانه بود که تو شهر جادوگرا زندگی می کرد و اینا، فکر کنم یکی از اونا بود. بعد می دونین چی شد؟
جادوگر بدجنس رو به شاهزاده کرد و گفت: حالا که تو اینقدر سنگدل شدی، من یکی از گاوهایی رو که مال توست و تو از اون شیر می خوری به جای تو بر تخت می نشونم تا اوضاع کشور و سرزمینت حسابی بهم بریزه و تو رو هم زندونی می کنم.
من بیچاره هر چقدر گریه و زاری کردم، به جادوگر التماس کردم که دست از این کارش برداره، فایده ای نداشت، حتی بهش گفتم که خواهش می کنم چند تا کتاب روانشناسی بخون، رفتار تو با یک جوان، اصلا درست نیست، باز هم فایده نکرد. حتی اون من رو هم تهدید کرد که به حیوونی، گیاهی چیزی تبدیل می کنه. حتی من نمی تونستم از اختیارات نویسندگیم استفاده کنم و جادوگر رو یه جوری از بین ببرم. این شد که یک گاو به شکل شاهزاده تبدیل شد و شاهزاده به گوشه ی تاریک و نمور سیاه چال قصر افتاد، بمیرم براش، چه زجری می کشید حتما! از این قضیه فقط من خبر داشتم و شاهزاده و جادوگر.
جادوگره منو تهدید کرد که اگه کاری بکنم و یا به کسی چیزی بگم، حتی به سازمان های حقوق بشری، شاهزاده برای همیشه در سیاه چال می مونه و حق تالیف و نشر هم از من گرفته می شه، تهدید کرد کاری
می کنه دست به هر قلمی بزنم جوهرش خشک بشه و هر کلمه ای که بنویسم به جونم بیفته. بهم پیشنهاد کرد یه داستانه دیگه رو شروع کنم و بی خیال این ماجرا بشم. اما مگه من می تونستم شاهزاده ای رو که با هزار امید و آرزو پرورده بودم رها کنم.
جادوگره هر چند وقت یکبار می رفت به شاهزاده سری می زد و با او صحبت می کرد، یک بار شنیدم که داشت به اون می گفت :این نویسنده ای که تو فکر می کنی خالق شخصیت توست دروغ میگه، شخصیت تو رو از کتاب های دیگه و افسانه های این و اون دزدیده و تو رو گول زده و بیخود و بی جهت درگیر این ماجرا کرده تا به اهدافش برسه و مشهور و پولدار بشه. هر چه قدر من داد و فریاد می زدم که شاهزاده: به حرفاش گوش نده، داره دروغ می گه، فایده ای نداشت و شاهزاده نمی شنید، جادوگر بدجنس بهم گفت: بیخودی سعی نکن، اون صدای تو رو نمی شنوه، تا وقتی که کار من باهاش تموم نشه و اون سر عقل نیاد تو نمی تونی باهاش صحبت کنی.
از اون طرف، گاوه که هیچی بارش نمی شد، شده بود شاهزاده ی محبوب سرزمین و هی چپ می رفت راست می اومد می گفت: من کاری می کنم که همه مردم خوشبخت بشن، من برای همه مردم علف فراوون تهیه می کنم. دیگه هیچ انسانی حق نداره از حیوونای بیچاره اش بیگاری بکشه، همه حیوونایی که در مزارع کار می کنن باید بیمه بشن و دستمزد و غذای مناسب دریافت کنن.
شاهزاده ی قلابی همه وزیران و دستیاران با تجربه ی شاهزاده ی محبوب منو اخراج کرد و عده ای الاغ و گاو رو جانشین اونها کرد. قصر زیبا و بلورین شاهزاده ی من تبدیل به باغ وحشی بد بو و کثیف شده بود و البته همه می دونستن که اون خیلی قدرتمنده پس نمی تونستن حرفی بزنن و اعتراضی بکنن، یه دفعه هم که یکی از مردم به کارهای ناشیانه ی گاو اعتراض کرد، اونو دستگیر کردن و به زندان انداختن، از اون پس عده زیادی از مردم به سرزمین های دیگه فرار کردن و عده ی زیادی هم دستگیر و به زندان انداخته شدن.
حتی عده ای از حیوونایی که در قصر بودن هم، اذعان داشتن که ما نمی تونیم برای یک کشور تصمیمات بزرگ بگیریم!
تا این که یک روز پس از مدت ها من تونستم کاری بکنم. شاهزاده خانم رو گیر آوردم و بهش گفتم: شاهزاده ای که قرار بود تو عاشقش بشی و اون عاشق تو بشه، تو دردسر بزرگی افتاده، خواهش می کنم بهش کمک کن. همه ماجرا رو براش تعریف کردم و اون پس از مقدار زیادی گریه و زاری گفت: چه کاری از دست من
برمیاد؟
گفتم: من یه نقشه دارم.
نقشه ام این بود که شاهزاده خانم یواشکی وارد قصر بشه و شاهزاده رو نجات بده. ولی نگهبانای مخفی گاو فهمیدن و اونو گیر انداختن و بردن پیش شاهزاده قلابی. به شاهزاده گفته بودم که شاهزاده خانم خیلی باهوشه، ولی اون باور نکرد. شاهزاده خانم با فکر و هوش خودش به گاوه نزدیک شد و گفت که من عاشق تو شدم، ولی قبل از این که با تو ازدواج کنم باید همه جای قصر تو رو ببینم و به مامورین سازمان ملل هم گفتم بیان تا این جا رو بازرسی کنن تا چیز خطرناکی توی قصر نباشه. گاوه قبول کرد و ماموران سازمان ملل اومدن و همه جا رو بازرسی کردن، هیچی پیدا نکردن جز یک مقدار چیزای زرد رنگ که بعدا فهمیدن فقط کار خرابی یه عده حیوونه، اما شاهزاده خانم از این موقعیت شلوغی استفاده کرد و به طرف سیاهچالی که شاهزاده در اون زندونی بود رفت. این جای داستان خیلی بامزه اس. شاهزاده تا چشمش به شاهزاده خانم افتاد، یک دل نه صد دل عاشقش شد. کلی از این که برای نجات اون اومده تشکر کرد و شاهزاده خانم هم با خجالت سرش رو پایین انداخت و لپاش سرخ شد. بعد اون دو تا با هم از اون جا بیرون اومدن. جادوگره معلوم نبود کجا رفته بود که پیداش نشد، اون دو تا با هم گاو رو گیر آوردن و به محافظان اطلاع دادن تا دستگیرش کنن بعد شاهزاده به سر جای اصلی خودش برگشت، وقتی جادوگر اومد، فکر کرد شاهزاده همون گاوه، ازش پرسید اوضاع چطوره؟ شاهزاده با عصبانیت گفت: برای تو اصلا خوب نیست. بعد شمشیرش رو بیرون آورد و جادوگر رو کشت. شاهزاده خانم دوید به سمت شاهزاده و اون رو در آغوش گرفت و گفت همه چی تموم شد، شاهزاده دستی به موهای شاهزاده خانم کشید. گفتم: آآآاآآاآآآااا ببخشید، شاهزاده می شه یه لحظه بیایی؟
شاهزاده به کناری اومد و من آهسته بهش گفتم: معلوم هست داری چی کار می کنی؟ می خوای نذارن داستانم چاپ بشه؟ زمان شما با الآن ما فرق می کنه. گرفتی چی گفتم؟
گفت: یعنی یه بوس کوچولو هم نمی شه؟
گفتم: فعلا نه،بذار من جمله ی پایانی رو هم بنویسم، اونوقت برو هر کاری دلت می خواد بکن.
خلاصه، شاهزاده فردای اون روز با شاهزاده خانم عروسی کرد و همراه با ملکه اش در مراسم تاجگذاری شرکت کرد. و اونها تا پایان عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردن.[1]
[1]- البته این قسمتش یه کم خالی بندی شد، چون اونا بعد از دو سال از هم جدا شدن، ولی من چون از پایانای غمگین خوشم نمیاد، ننوشتمش. (یادداشت نویسنده)
معاون برنامه ریزی و نظارت راهبردی رییس جمهور به روال سالهای گذشته یک روز پس از ارائه لایحه بودجه به مجلس در نشستی خبری به تبیین ابعاد لایحه بودجه سال 1394 پرداخت.
به گزارش ایسنا، محمدباقر نوبخت با اشاره به لایحه بودجه با 10 پیوست به مجلس گفت: در سال آینده بودجه باید بتواند اهداف دولت در برنامه پنجم توسعه را پیگیری کند.
وی افزود: بر این اساس رشد سرمایهگذاری، رشد اقتصادی، محدود شدن نقدینگی، مهار تورم و افزایش اشتغال از برنامههای اصلی است که لایحه بودجه سال 1394 آن را در سال آینده پیگیری می کند.
نوبخت با اشاره به اینکه بودجه 838 هزار میلیارد تومانی سال آینده با رشد 4.3 درصدی همراه بوده است، گفت: تفاوت بودجه 1394 با بودجه امسال کاهش وابستگی به نفت ناشی از فشار اقتصادی است.
معاون برنامه ریزی و نظارت راهبردی رییس جمهور همچنین با بیان این مطلب که بودجه 1394 نسبت به بودجه سالهای گذشته سخت تر است، ادامه داد: ما در این دولت درآمدهای 110 میلیارد دلاری سالهای قبل را نداریم و با درآمد 25 میلیارد دلاری کشور را اداره میکنیم. همچنین فشار تحریمها نیز موجب شده که ما منابع محدود را بهینه اختصاص دهیم.
نوبخت در ادامه به افزایش 14 درصدی حقوق کارمندان اشاره کرد و گفت: به این دلیل که متوسط تورم سال آینده 14 درصد است، بنابراین افزایش حقوق نیز به همین میزان خواهد بود.