...
نه که نخواهم...
نه که رمقش نباشد...
نه که نشود...
نه!هیچ کدام!...
من...
دیگر واژه ای برایت ندارم...
...
...
...
...
...
تمامش سکوت است و سکوت...
روزگاری از مکث ناگفته هایت صدای شکوه هایم سر به آسمان می گذاشت...
این روزها سکوت تمام میل و نیاز و ناز من است...
باید قلبت را آنقدر از عاطفه لبریز کنی
که اگر روزی افتاد و شکست
همه جا عطر گل یاس پراکنده شود...
...
یاس...
برایم بوی خاطرات شیرین هنوز نیامده را دارد...
بوی درختی که قرار است سایه ی من و آرام و رفیق جان باشد...
+به گمانم کسی به ذهنش هم خطور نکند که "آرام" چه هویتی دارد...
نه رفیق جان؟
...
دلم را باید تربیت کند...خودش...
وگرنه من...
من تمام هستیم را دخیل نگاهت کرده ام....
اینکه بی وقفه می نویسم و می نویسم و می نویسم...
اصلا خواهرجان تمام من را می شناسد...
وقتی هنوز در وصف من می گوید:نمی تونم توصیفش کنم!
این یعنی انتهای شناخت...
خواهرجانم است دیگر...
تعجب ندارد...
دو تا رفیق عاشق یه دختر میشن...
دختر میگه:
من برای شما دوتا جام مشروب میارم تو یکیش زهر ریختم
هرکس زنده بمونه با من ازدواج میکنه...
رفیق اولی میخوره میگه :
به سلامتی اینکه من بخورم بمیرم رفیقم به عشقش برسه
رفیق دومی میخوره میگه:
به سلامتی اینکه من بخورم بمیرم رفیقم به عشقش برسه
بعد دختره یه پیک میخوره میگه: زهر تو این بود
میخورم به سلامتی اینکه بمیرم و رفاقت این دو رفیق به هم نخوره