رمان شبنم عشق
نویسنده : مریم - نازنین
فصل : 4 (آخر)
.......................................................................................
همون شب لباسامو جمع کردم.از مادرجون خداحافظی کردم رفتم هرچی اصرار کرد بمونم نموندم رفتم زدم تو دل تاریکی.شبنم مدام زنگ میزد گوشیمو خاموش کردم انداختم عقب.خسته رسیدم عسلویه باید کار میکردم اینقدر کار میکردم که وقتی عاشق شدم نگن پول نداری غلط کردی عاشق شدی.صبح خسته و داغون رفتم دفتر.همه میدونستن پر از امید رفتم
دو روز قبل حدود ده صبح سردرد شدید از خواب بیدارم کرد.گاهی سردرد میگیرم.یک سال گذشته تقریبا هفته ای یکبار.گاهی چند ساعت طول میکشد،گاهی هم یکی دو روز.معمولا مسکنی مثل استامینوفن میخورم یا داروهای ضد میگرن.اما آنروز درد هر ساعت بدتر میشد.بطوریکه از حدود ظهر استفراغ هم اضافه شد.در خانه تنها بودم.عصر فشار خونم را کنترل کردم و متوجه شدم در حال افزایش است.دوز داروی فشار خون را اضافه کردم.پسر و عروسم هر دو سر جلسه امتحان بودند.سر شب که پسرم برگشت متوجه شدم فشارم شده هیجده و نیم.گفتم بهتر است برویم درمانگاه.
به اورژانس یکی از بیمارستانهای خصوصی مراجعه کردیم.بعد از طی مراحل وپرداخت فیش،دکتر معاینه کرد و گفت ممکن است مویرگی در مغز پاره شده باشد یا لخته ایجاد شده باشد و فورا باید اسکن مغز بگیرید.چند جایی تلفن زد و گفت متاسفانه دستگاه ما کار نمیکند و بهتر است به بیمارستان الف یا ب. یا ج. مراجعه کنید.بخودم گفتم رضایت تو باید از درون بجوشد.شادیت را به دیگران گره نزن
در حالیکه احساس میکردم از درد در حال کور شدنم،به دکتر گفتم لا اقل فشار خونم را کنترل کنید و کاری برای سردرد و حالت تهوعم انجام دهید.اما حرف مرد یکی بود.گفت متخصص مغز و اعصاب ندارند،تخت خالی ندارند ،دستگاه اسکن هم خراب است.
گفتیم میرویم مرکز سی تی اسکن که بیمارستان مجهزی هم هست.بعد از ساعتی به اتفاقات آنجا مراجعه کردیم.باز گرفتن قبض و مراحل ادری .آقای دکتر که مشغول روزنامه خواندن بود فرمودند تا وقتی بستری نشویدهیچ کاری انجام نمیدهم.چون مساله اورژانسی بود،دفتر چه. بیمه ام مهر پزشک خانواده نداشت.بهر حال رضایت دادیم و پسرم رفت دنبال مراحل اداری بستری شدن.در این مدت هم من یکسره عق میزدم و سرم را از درد چنگ میزدم ودکتر هم مشغول روزنامه خواندن بود.حدود دو ساعت طول کشید تا یک ونیم میلیون پول واریز شد و وقتی که راه افتادم بروم به طرف بخش،فرمودند جای خالی نداریم!
خواستیم بیمارستان را ترک کنیم که گفتند نمیشود.باید رضایت نامه امضا کنید.باز یاد نصیحت دوستم افتادم.
سومین بیمارستان بعد از ساعتی معطلی یک آمپول ضد استفراغ و یک مسکن قوی که بنظر میرسید خواب آور یا مرفین مخلوط داشته تزریق کردند و گفتند بیست دقیقه صبر کن اگر سر دردت بهتر نشد مرفین تزریق میکنیم.
ساعت حدود سه صبح شده بود.جای نشستن هم نبود.حس میکردم در حال بیهوش شدنم.از پسر و عروسم خواستم که مرا به خانه برگردانند.
هنوز بعد از دو روز سردردم کاملا برطرف نشده و قرار است شنبه بروم اگر وقت بدهند ام.آر. آی.انجام دهم
به خودم میگویم بله .رضایت باید از درون سر چشمه بگیرد!!
اتفاقا هوا امروز خیلی گرم بود یکی از دوستان گفت به به چه هوای خوبی . هوا بهاری شده
در پاسخ ایشان گفتم اتفاقا این گرما در این فصل اصلا به به نداره . الان باید کوچه ها پر برف
باشه . در قدیم یادش بخیر تو این فصل کوچه ها مملو از برف بود و برای عبور در بعضی جاها
تونل برفی درست کرده بودن .
--------------------------------------------------------
شیر برفی :
یادم میاد حدودا 5 دهه پیش زمستانها در پی دروازه ( فرومد - کوچه پشندو )
جوانهای آن دوره شیر برفی بزرگی درست میکردن و تا دو سه ماهی این شیر برفی
دوام میاورد .
من اون زمان شش هفت ساله بودم . هر روز صبح از پنجره خانه مان نگاه میکردم تا ببینم
شیر برفی در چه حالیه . از دیدنش کیف میکردم و به خودم میگفتم چند سال دیگه بزرگ
میشم و منم شیر برفی بزرگی درست میکنم . ولی نمیدانم چرا قسمت نشد و من جتی
یه بچه گربه برفی هم نتونستم درست کنم
یادش بخیر دیگه از اون برفا خبری نیست !!!!!!!!!
سلام تکست جونم اومدم برا درد دودل غیراز تو دوستی ندارم خب دیگه مث همیشه ساکت حاضری تا ترشحات خونی مغز وقلبمو بریزم روی پیجت
امروزم مث همیشه یه روز تکراری مزخرف کسل کننده اما با یه تفاوت! ویروس چند شخصیتیم روز به روز عود میکنه مثل یه غده سرطانی ... باز یاد گذشته افتادم : پارسال ....(بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت خخخخ یهو اومد سولی ) به بهانه طراحی با دوستم " اسمشو مستعار میزارم" مریم از مامانی اجازه گرفتم رفتیم کتابخونه عمومی مام که اصن بچه درسخون خخخخ رسیدم دم در کتابخانه یه پوف بلندی کشیدم بیا ببین ...توافکار خودم
ـمردشور اون قیافه شتریت رو ببرن د اخه کدوم گوری موندی
از پشت سرم صدای شیطون مری
– اولا قیافه خودت شتریه بیشور نکبتم اون ....
سریع برگشتمو تو چشاش براق شدم
با این قیافه جوابمو داد
-اونــــــــــ اقای x
یکی تو کله اش زدم با هم خندیدیم هردومون باهم از در وارد مکان
مطالعه کتابخونه شدیم رفتیم و جای همیشگیمون گوشه ی دیوار نشستیم پا ورقی کوچیکمو
در اوردم شروع ب نوشتن کردم
+
مری جونم خوشگلم؟؟؟
پاورقی رو گرفتم جلو صورتش تا بخونه برای تبادل ارتباط تنها راهمون بود باید سکوت کتابخونه رو رعایت میکردیم سریع پاورقی رو از دستم گرفت شروع کرد به نوشتن بعد جلو صورتم قرار داد
-زهره خبریه؟باز کدوم گوری میری؟؟؟؟ من نمیزارما خودت میدونی من با امیر تنهایی نمیرمــــ
وقیافه خوشمل من اون لحظه
+ مری بی انصافیه خو تو برو پی عشخو حالت منم...
نوشت – اه اه چندش قیافتو اوووونجوری نکن
باشه حالـــاااا
یه لبخند ژکوند تحویلش دادم از کتابخونه زدیم
بیرون با اینکه نگرانش بودم اما فرشید رو کجای دلم میزاشتم یه ماااچ گنده
از لپش برداشتم بهش گفتم که هر ده
دیقه یه بار اماربده بهم لبخندگرممو بروش پاشیدم محکم بغلم کرد و رفت به اون طرف
خیابون سوار 206 نقره ای امیر بی افش شد در حین حرکت برام بوق زد دستی براشون تکون
دادم بلافاصله گوشیمو در اوردم به فرشید اس دادم که دارم میام قرارمون یکم بالاتر
از کتابخونه بود تا کسی ما رو نبینه هوای اوایل دی ماه یک سوزخاصی داشت دستمو تو
جیبم کردم با کشیدن پوف بلندی حرکت کردم سرم پایین بود دیدم یه نفر جلوم روم
ایستاد از کفشاش فهمیدم که فرشید سرمو بلند کردم از اون لبخندای مخصوص به روش
پاشیدم اولین بار بود از نزدیک باهام ملاقات داشتیم بعد یک ماه دوستی .تو افکارم
خوطه ور بودم چهرشو تجزیه میکردم من کمی پایین تر از شونه هاش بودم قدش به 175
میخورد اندامش نسبتا پر ..پوستی گندمی چشمای سیاه با حالت معمولی وبینی نرمال ولب
های کوچولو وموهای ساده سیاه در کل قیافه بامزه ای داشت خب برا یه پسر 23 ساله نظامی خوب بود همینجور
غرق بودم متوجه نشدم که دستشو جلوم گرفته سریع ب خودم اومدم اول نگاهم به دستش
کشیده شد بعد ب چشماش.. یه برق خاصی داشت اون موقع میگفتم این برق عشقه اما....
اخمامو تو هم کردم با لحنی جدی
-فرشید انتظار نداری که من باهات دست بدم
به وضوح دیده شد که چهره اش تغییر حالت داد با لحنی قاطع وچشمای که رگ های قرمز داشت پدیدار میشد
-زهـــ ره تو زن منی اینو بفهم
دهنمو باز کردم که بگم اره یه حرفایی بین
من تو هس اما ما شرعی محرم نیسیم حرف دلم در واقع این بود "من که مطمئن نیستم
باهام تا اخرش میمونی هرچقدرهم من دوست داشته باشم اما تا حالا پاک موندم نمیخوام
دسم به دست پسری از تبار غریبه ها بخوره " امازکی خیال باطل حتی نزاشت یه
کلمه حرف بزنم سریع دستمو گرفت با حرص وعصابنیت تمام منو کشون کشون دنبال خودش برد
انداخت تو ماشین هنگیده بودم اولین قرار ملاقات چی فکر میکردم چی شد اصن این ماشین
کی بود
.... ادامه دارد