همه چیز از همه جا

جدیدترین اخبار روز ، دانلود آهنگ جدید ، دانلود جدیدترین فیلم ها و سریال ها ، دانلود عکس و مقاله ، دانلود نرم افزار

همه چیز از همه جا

جدیدترین اخبار روز ، دانلود آهنگ جدید ، دانلود جدیدترین فیلم ها و سریال ها ، دانلود عکس و مقاله ، دانلود نرم افزار

پشیمانی

گاهــــــے چه اصـــــرار بــــیهوده ایســـــت...

اثــــبات دوســــــت داشـــتنمان به آدم ها ،

مــــــعرفت های بی جایمان ...

مـــــهربانے کردن های الـــکیمان ...

بها دادن های بــــــیش از حدمان ...

تــــلاش ها بی مورد برای حفظ رابـــطه هایمان!

وقتی برای آدم های امروزی خوبی و بدی یکی اســت ...!!!

رپایی ناشناخته در ساحل بوشهر

به هنگام انجام تحقیقات میدانی توسط محققان موسسه تحقیقات علوم شیلاتی کشور در منطقه ساحلی بندر امام حسن (ع) در محدوده منطقه نفتی بهرگان در شمال استان بوشهر، مسیر رد پاهای ناشناخته ای در ناحیه بین جزر و مدی مشاهده و ثبت شد.
به گزارش ایرنا از روابط عمومی موسسه تحقیقات شیلات، مسیر حرکتی این رده پاها به نحوی بود که از دریا به خشکی و تا قبل از سکوی ساحلی ادامه داشت و مجددا به سمت دریا رد یابی شد.
بر اساس نتایج بدست آمده از بررسی های انجام شده، مشخص شد اثر و رد پا به جا مانده از سه بخش ناحیه پیشین و میانی با شباهتی به کف پای انسان ولی کمی انحناء دار و ناحیه دمی نسبتا ضخیم و کوتاه قابل تشخیص بوده است.

برای رد پاهای مورد نظر دو اثر راست گرد (پا چپ) و چپ گرد ( پا راست) قابل تشخیص است، دامنه طول تمام رد پا با احتساب بخش دم 49-44 سانتی متر و میانگین فواصل اثر متوالی دو گام با یکدیگر 26 سانتی متر اندازه گیری و ثبت شد، عمق اثر و رد پا بجا مانده از بخش پیشین و میانی 5-3 میلی متر متغیر و بخش انتهایی (دم) فاقد عمق اثر قابل تشخیص بوده است.
هر چند بررسی اندازه گیری های ثبت شده و چگونگی انحنای پا چپ و راست مشخص کرد که این اثر به احتمال بسیار زیاد متعلق به یک نمونه ناشناخته است، اما در تعداد محدودی از رد پاها اختلافاتی به لحاظ فاصله گام های طی شده، فواصل عرضی رد پاهای قرینه با یکدیگر، طول و کشیدگی انتهای باریک دم و حتی قوس و انحنای بخش پیشین و میانی مشاهده شد.
بر اساس مطلعات انجام شده با استفاده از نرم افزارهای تخصصی اندازه گیری نسبت ها و ابعاد، شفاف سازی و تنظیم کنتراس تصاویر و همچنین بررسی منابع مرتبط با کلیدهای شناسایی رد پا حیات وحش، نوع اثر به جا مانده و رد پای مورد نظر با هیچکدام از نمونه های جانوری ایران و منطقه (پستانداران، پرندگان، دوزیستان و خزندگان) و حتی انسانی (با انواع پوشش کفش به دلیل بررسی احتمال رد پا غیر جانوری) مطابقت نداشته است.
تاکنون نیز هیچگونه گزارش مستندی مبنی بر اثر جانوری و یا انسانی مشابه از داخل و خارج از کشور برای آن دریافت و ارایه نشده و به عنوان یک موضوع ابهام برانگیز باقی مانده است.
جزییات پژوهش انجام گرفته همراه با تصاویر متعدد، اطلاعات مربوط به اندازه های ثبت شده و ویژگی های اثر و ردپا و نیز مقایسه های انجام شده با نمونه ردپاهای احتمالی مشابه در منطقه، در قالب گزارش مستند تهیه و تنظیم شده است و موضوع شناسایی اثر و رد پا از سوی فریدون عوفی پژوهشگر و عضو هیات علمی موسسه تحقیقات علوم شیلاتی کشور در حال بررسی و پیگیری است.

داستانی خوف ناک در مصر

ماجرایی در تاریخ ۱۳۵۹ شمسی مطابق با ۱۹۸۰ میلادی ماه آوریل بوقوع پیوست، که اهالی کشور مصر به شهرهای نزدیک و روستا های مجا ور را به خود معطوف داشت ، و آنرا نویسنده معروف ، استاد اسماعیل ، در کتاب خود به نام ((انسان و اشباح جن)) چنین می نویسد:
مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد، ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد .


ابو کف این قضیه را به کسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند . باز شب دوم دوباره(حاجت) آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد ، ابو کف نتوانست جواب قاطعی بدهد . شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسی که میتواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است ، ابو کف مهلت خواست که در این خصوص فکر کند ، بعد تصمیم گرفت که اول شب ، در اتاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسی نتواند وارو شود اما یکدفعه دید ( حاجت) ودخترش از درون دیوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهره ی دختر نگاه کرد ، دید چهره ی جذاب ،بدن لطیف قد کشیده ، گردن بلند و مثل نقره می درخشید.رو کرد به (حاجت ) و گفت: ((من شرط شما را پذیرفتم )) ، (حاجت) وسیله ی عروسی را فراهم کرد . شب بعد با موسیقی و ساز و دهل عروسی را انجام دادند، در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنیدند ، عروس را با این وضع وارد خانه کردند .(حاجت)عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است

.روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که (ابوکف )سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت.این شادی بطول نینانجامید،زیرا که به زودیروش و رفتار ابوکف تغییر کرد او در اتاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد.تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد ،تمام روز و شبش را در پشت در سپری کرد.آخرالامر برادران متوجه شدندکه او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند. گمان کردند که عقلش را از دست داده ،اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود

روح درخانه می ماند!!!

زوج  جوانی در شهر  چلتن هام انگلستان سعی داشتند با شرایط خانه جدیدشان کنار   بیایند.آنها شب  ها شاهد روشن و خاموش شدن چراغها و تغییر کانال تلویزیون   بودند

 ولی  همه این مسائل را به حساب اتفاق و حادثه گذاشته بودند تا اینکه  عکسی در  روز روشن نکته جدیدی را برایشان مشخص کرد.آنها قصد داشتند از  گربه  شان چند  عکس تهیه کنند ولی در یکی از عکسها که اتفاقا اثری از گربه  نیست ،  روح یک  کودک دیده می شود.

 
آنها اسم این روح را جانی کوچولو گذاشتند و برای  کشف  هویت او از همسایه  ها پرس و جو کردند. یکی از همسایه ها به آنها گفت   مستاجر قبلی این خانه  فرزندی داشته که با مرگ ناگهانی در خواب از دنیا رفته   و این احتمالا روح  آن کودک است .با وجود حضور این روح کوچک مستاجران خانه   قصد جابجایی  ندارند و عنوان کرده اندهمچنان به زندگی در این منزل ادامه   میدهند..
روح کوچولو به خانه قدیمی اش بازگشت !!+عکس www.taknaz.ir
روح کوچولو به خانه قدیمی اش بازگشت !!+عکس www.taknaz.ir

این قطار به جایی نمیرود؟می رود؟نه بابا فک نکنم!

این قطار به جایی نمی رود

دیوید جکسن رئیس پلیس ایالت یوتا مردی وظیفه شناس و پدری مهربان بود . او  سالها پیش  همسر خود را از دست داده بود و تنها همدم او پسرش تامز بود .     تامز دوست داشت مثل پدرش یک پلیس بشود ولی نامزدش لوری با اینکار مخالف  بود  . انروز  لوری و تامز به خانه پدر امده بودن تا به کمک او بتوانند  مشکلشان را حل  ک

ند .  دیوید با صبوری به حرف انها گوش داد و سپس برای  اینکه روز تعطیلشان خراب  نشود به  انها پیشنهاد کرد به یک سینما بروند او  میخواست ان دو را کمی ارام کند و  سپس در یک  زمان مناسب با انها حرف بزند .  ایستگاه مترو دقیقا جلوی خانه انها بود و  انها تصمیم  گرفتن با مترو  بروند . انها انقدر مشغول صحبت بودن که اصلا متوجه نشدن کی  وارد کوپه   قطار شدن . قطار با سرعت زیادی حرکت میکرد و این کمی غیره طبیعی به نظر   میرسید .در  ان بعدظهر تعطیل باید قطار شلوغ باشد ولی اینگونه نبود انگار  انها تنها  سرنشینان ان  قطار بودن . البته یکنفر هم چند ردیف جلوتر از  انها نشسته بود . حس پلیسی  دیوید به  ان میگفت که باید خبری باشد . تامز و لوری هم همین احساس را داشتند . تامز  به پدرش  گفت فکر میکنم قطار را  اشتباه سوار شده ایم و در همان لحظه رو کرد به طرف  تنها  مسافر قطار  ببخشید اقا این قطار کجا

 

میرود.؟ ان مرد چهره رنگ پریده ای داشت و قیافه اش بیشتر به رهبر یک اکستر  شبیه  بود  همانطور که داشت واگن را ترک میکرد به انها گفت این قطار به جایی نمی  رود .  لوری از  ترس گریه میکرد . هنگامی که دیوید به طرف واگنی که مرد  رفته بود دوید هیچ  نشانی از  او نبود تمام واگن های دیگر خالی بود از ان  بدتر هیچ مسئولی و راننده ای در  قطار  نبود . دیوید نزد بچه ها برگشت سرعت قطار هر لحظه بیشتر میشد . دیوید احساس  کرد  نیروئی عجیبی انها را احاطه  کرده . لوری از حال رفته بود تامز گفت حالا  چکار کنیم  پدر..دیوید او را  دلداری داد..نترس پسرم مطمعن باش که اتفاقی نمی افتد..در  همین  هنگام سرعت قطار کمتر شد و بعد از چند لحظه کاملا ایستاد . انها به سرعت از  قطار   پیاده شدن اینجا همان جائی بود که سوار قطار مترو شده بودن جلوی خانه اشان .   دیوید  جکسون و پسر و عروسش بسیار متعجب بودند و خدا را شکر کردند که از  این حادثه  جان  سالم بدر بردند. انها بطرف خانه رفتن . هنگامیکه میخواستن  وارد خانه بشوند  بوی شدید  گاز از خانه خانم اوستر به مشامشان خورد . خانم اوستر بیوه زنی بود که  همسایه دیوار  به دیوارشان بود . دیوید چندبار او  را صدا زد اما هیچ صدائی نشنید . انها  مجبور  شدند در را بشکنند .  هنگامیکه وارد خانه شدند خانم اوستر بیهوش به روی مبل  افتاده  بود . تامز  به سرعت شیر گاز را بست و پنجره ها را باز کرد . خانم اوستر پس  از مدتی   بهوش امد . او غذا را روی اجاق گذاشته بود و بخاطره اینکه سن بالایی داشت   خوابش  برده بود . لوری هنوز مضطرب بود و در اطاق قدم میزد . ناگهان صدای  جیغ او  دیوید و  تامز را هراسان کرد . او با دست دیوار را نشان میداد به  روی دیوار قاب عکسی  بچشم  میخورد . او همان مردی بود که در قطار دیده  بودند . خانم اوستر گفت : او  "الن" همسر  من است حدود 29 سال پیش مرده

, همیشه به من میگفت تو تنها نمی مانی من همیشه مراقب تو هستم "