
رمان بار دیگر با او
نویسنده : فریبا قاسمی
منبع : www.98ia.com
فصل : 1
........................................................................................
مادر پتو را از روی صورتم کنار کشید و دلسوزانه گفت:
- پاشو عزیزم،الان یک هفته است از خونه بیرون نرفتی،هوای بیرون خیلی خوبه ،پاشو بو بیرون یه هوایی تازه کن.
پتو را روی صورتم کشیدم و نالیدم:
- ولم کن مادر،بگذار با درد خودم بمیرم.

رمان بار دیگر با او
نویسنده : فریبا قاسمی
فصل : 2
........................................................................................
- اقای یکرنگ،اریا یکرنگ...
- بله،بفرمایید.
- صبح شما بخیر،چه عجب سر کارتون حاضر شدید.
کمی فکر کردم،صدایش اصلا باریم اشنا نبود،او چگونه به خودش اجازه میداد که با من با چنین لحنی صحبت کند.اب دهانم را قورت دادم پرسیدم:
- ببخشید..... شما را به جا نمیارم.